بچه که بودم.. سر نمازم با صدای بلند دعا کردم "خدایا یه دوچرخه به من بده" پدرم شنید، گفت: بچه جان، خدا که کارش دوچرخه دادن نیست، کار خدا لطف به بندگانش است و خصوصا ببخش گناهان، نه دوچرخه دادن. صبح روز بعد رفتم یه دوچرخه دزدیدم و سر نمازم دعا کردم: خدایا منو بابت تمام گناهانم ببخش. بابام شنید: گفت: آفرین پسرم، حالا شدی مسلمان خوب و خداپرست.???
از آن روز دیگه من راهم را پیدا کردم. الان هم مسئول بزرگی توی ایران شدم اول اختلاس و بعد نماز و توبه?
از خاطرات خاوری - ص 3 - جلد اول?

