دیشب اتفاق وحشتناکی برامون افتاد

 سایتو بستیمو رفتیم بخوابیم

خلاصه ساعت سه شب بود همه خواب بودیم چراغا خاموش بود خونمونم دورش باغ و درخته یجورایی خونه ما وسط باغ هست شبا  هیچکی جرعت نداره از در بره بیرون صدای حیوون سگ و گرگ همیشه هست. ساعت سه شب بود یه صدای وحشتناکی شنیدیم همه پریدیم از خواب، داداشم که جرات نکرد بره ببینه چی بود تنهایی پاشدم درو وا کردم رفتم تو باغ دیدم یچیزی افتاده تو حیات معلوم نبود از کجا،رفتم جلوتر از ترس گرخیده بودم. دست و پام سر شده بود تو اون هوای سرد. اگه بگم چی دیدم موهای تنتون سیخ میشه. رفتم جلو ثابت بود و حرکتی نمیکرد گرفتمش،دیدم توپ فرچیپ افتاده تو حیاطمون. هیچی دیگه بعدش رفتم خونه سعی کردم بخوابم زورمو  زدم ولی نتونستم