بنواز ! آقای لوو سمفونی ات را بنواز . شاید این آخرین باری باشد که اینچنین می نوازی ، شاید این آخرین باری باشد که سلسائو را اینگونه خسته می یابی ، اینگونه مملو از جو ها و فرد ها ! ولی تو فراموش کردی که فوتبال در خون برزیلی هاست ، فوتبال با زندگیشان گره خورده . شاید اگر تو این را می دانستی ، شاید اگر اشک های آن ها را ، دل های شکسته شان را می دیدی اینگونه محکم نمی نواختی . شاید اگر چهره ی در هم کشیده فرگوسن را هنگام پیروزی 8-2 مقابل رقیب دیرینه اش به یاد داشتی کمی آرام تر می نواختی نه اینگونه بی رحمانه و ویران کننده .
بی رحم بودی آقای لوو ! ولی اگر می دانستی زندگی چند کودک در دستان توست اینگونه دستانت را به هم نمی فشردی . کودکان برزیلی نگاهشان بیشتر به تو بود تا فیل نه چندان بزرگ . ولی تو نگاه آنان را نا امید کردی و سرمستانه در خوشحالی خام خود جشن گرفتی . اما آقای لوو شاید بزرگ بدان که فوتبال در ساق پاهای کودکانی نهفته شده که تو قلب هایشان را امروز شکستی . همیشه در برزیل رونالدینیو ها در کوچه پس کوچه های سائوپائولو بدون نیاز به مدارس تو رشد می کنند و تو نمی توانی جلوی آن را بگیری .
آقای لوو تو لطف بزرگی به برزیل و حتی فوتبال کردی! حالا شاید آن ها بیدار شوند فیل ها را کنار بگذارند و دوباره به ژوگوبونیتوی اصیل خود بازگردند . شاید ققنوس زیر خاکستر فوتبال دوباره بتواند زیبایی که در روح خود نهفته است را ببیند . زیبایی ساق های گارینشا و روح بزرگ سانتانا .