روایت است که هارون الرشید – خلیفه عباسی – و جعفر برمکی – وزیر ایرانی هارون – در باغ دارالخلافه قدم می زدند. به درخت سیبی رسیدند. تنها یک سیب بالای درخت باقی مانده بود. جعفر به هارون گفت: بر دوش من بروید و سیب را بچینید!. هارون گفت: نه! من تنومند تر از تو هستم. تو بر دوش من بایست و سیب را بچین!. جعفر با اکراه پذیرفت و بر دوش خلیفه ایستاد و سیب را چید. پیرمردی باغبان – که از خویشاوندان دور جعفر بود – این منظره را دید و به سرعت پیش آمد و به پای خلیفه افتاد و گفت: نوشته ای به من بدهید و مهر کنید که من هیچ نسبتی با جعفر ندارم!. خلیفه با حیرت گفت: مردک! دیوانه شده ای؟. محبوب ترین فرد پیش من جعفر است و تو می خواهی نسبتت را با او نفی کنی؟. اما پیرمرد آنقدر اصرار کرد که خلیفه با خشم و غضب پذیرفت و نوشته را به او داد.
اندکی بعد خلیفه بر جعفر و برمکیان خشم گرفت و دستور قتل جعفر و تمام خویشان او را داد. جعفر و همه وابستگان او را کشتند تا به پیرمرد باغبان رسیدند. پیرمرد نوشته خلیفه را نشان داد و گفت: طبق این سند هیچ نسبتی با جعفر ندارم!. خبر به هارون رسید و پیرمرد را احضار کرد و پرسید: تو چگونه در اوج دوران برامکه از او بریدی؟ و اینگونه خود را از مرگ نجات دادی؟!. پیرمرد پاسخ داد: تجربه زندگی طولانی به من ثابت کرده، آنها که به سرعت، غیر معمول و غیر متعارف بالا می روند با همان سرعت و غیر معمول پایین کشیده می شوند. وقتی جعفر را بر دوش خلیفه دیدم یقین پیدا کردم به زودی طومار او و خویشان او برچیده خواهد شد!.
23 فروردین 1398
بالا انداختن عجیب و غیرمعمول و غیرمتعارف شفر!

7 اردیبهشت 1398
دو هفته بعد او را به تمرین هم راه ندادند!

پ ن: به قول قدیمی ها: فواره چون بلند شود سرنگون شود!



