آرسن ونگر
می 2003
با یک طنز خوشرویانه، مرد فرانسوی با سوالات نیمهجدی رسانههای انگلیسی برخورد میکرد. گاهی گوشه لبش را بالا میداد و چیزی به شوخی میگفت. مثل همیشه متاسف هستید. حتی برای چلسی. برخلاف آنها، مربی آرسنال همواره یک کمال غیرانسانی را با خود حفظ میکند: عصبانیت نشان نمیدهد و به ندرت تپق میزند. کار ونگر تقریبا بینقص بوده است. باید تصدیق کرد که آرسنال قهرمانی در لیگ را امسال به منچستریونایتد باخته اما آنها میتوانند با شکست ساوتهمپتون، به دومین قهرمانی پیاپی جام حذفی برسند. با اینکه از بسیاری دیگر از تیمهای انگلیسی نباید بزرگتر در نظر گرفته شوند، آرسنال با ونگر همواره به عنوان یکی از دو تیم بزرگ این کشور در نظر گرفته میشود. نیک هورنبای نویسنده کتاب تب شدید، در این خصوص میگوید در حالی که یونایتد به قهرمانیها میرسد چون باشگاهی غولپیکر است، آرسنال به قهرمانی میرسد تنها به این دلیل که آرسن ونگر را به عنوان مربی دارد. مرد فرانسوی به نوعی مایه حسادت و سرخوردگی هر مربی دیگری در این کشور بوده است.
به ندرت دیگرانی پیدا میشوند که این سطح معلومات را داشته باشند و هیچکس مانند او نمیتواند از آنها استفاده کند. راه ونگر از روستایی به نام داتلنهیم در منطقه آلسِیس فرانسه شروع شد، جایی که والدینش صاحب یک رستوران بودند. نزدیکی به مرز آلمان باعث میشد که او فراتر از کشور خود باشد. لهجه مردم منطقه خود را یاد گرفت و پس از آن، آلمانی و انگلیسی را از بر شد.
با وجود اینکه برنامه او ادامه زندگی در جهان فوتبال بود، به دانشگاه رفت تا اقتصاد بخواند. عقیده سختگیرانه در فوتبال بریتانیا این است که باید مدرسه را در شانزده سالگی ترک کنید تا خود را وقف فوتبال کنید اما داشتن مدرک تحصیلی به او یک برتری به نسبت سایر مربیان داد. در حالی که بسیاری خرج میکنند تا خودنمایی کنند، ونگر ارزش پول را میداند. او سه فرانسوی یعنی تیری آنری، پاتریک ویرا و رابرت پیرس را با کمتر از 23 میلیون پوندی خرید که بابت فروش نیکولاس آنلکا به رئال مادرید به جیب زده بود. او بازیکنان را با هزینه کم میخرد چون معمولا خود میتواند به آنها شکل دهد. این تجربیات را در آکادمی فوتبال موناکو به دست آورد، جایی که توانست امثال لیلیان تورام و امانوئل پتی را تربیت کند که بعدها با فرانسه قهرمان جام جهانی شدند. پس از آن دوره، به عنوان مربی تیم اصلی موناکو، توانست طوری به ژرژ وهآ شکل دهد که او به عنوان بهترین بازیکن جهان در سال 1995 معرفی شود. وهآ، جایزه خود را به ونگر تقدیم کرد.
بسیاری از بازیکنان بزرگ، به نوعی با ونگر در ارتباط هستند. به او احترام میگذارند چون او به آنها احترام میگذارد، این در سلسله مراتب فوتبال چیز عجیبی است. وقتی نویسنده فرانسوی از تورام خواست یک نفر را به عنوان ناصح (منتور) خود جهت مصاحبه توامان معرفی کند، کسی جز ونگر شانسی نداشت. ونگر در کلام تورام اینطور به تصویر کشیده شده: او همیشه، من را راهنمایی کرده، همیشه برایم الهام بخش بوده است. ونگر بود که تورام را از بازیکن خط میانی، به مدافع تبدیل کرد. همانطور پتی که مدافع بود را به هافبک بدل کرد و از وینگری که تیری آنری بود، چنان مهاجمی در آورد. او آنری، ویرا و آنلکا را از بازیکنی روی نیمکت ذخیرهها یا تیمهای جوانان باشگاههای دیگر، به اوج فوتبال رساند. تورام نوشته آرسن همیشه بازی هر بازیکن را تحلیل میکند تا شیوه کار و پیشرفت وی را حس کند. او یک پیشرو، یک معلم باقی مانده است. مربیها گاهی فراموش میکنند که حضور دارند تا شکل بدهند. در واقع عمدتا آنها فراموش میکنند. عمده ورزشکاران هرگز متوجه پتانسل خود نمیشوند تا وقتی که به یک مربی پیشرو مانند ونگر برخورد میکنند. ونگر که تجربه زیادی در زمین خوانش زندگینامهها دارد، باور دارد که بزرگی تنها زمانی از راه میرسد که بازیکنِ با استعداد، به کسی برسد که روی شانه او بزند و بگوید به تو باور دارم.
پس از موناکو، ونگر راهی ژاپن شد تا مربیگری کند و ذهن خود را بسط دهد. تجربهی توجه ژاپنیها به جزئیات، راه او به کمالگرایی را سریعتر کرد. شانس بیشتری برای بردن دارید وقتی تمام انرژی خود را متوجه یافتن چگونگی پیروز شدن میکنید. اگر روزی ببازید و دلیل عدم تمرکز باشد، احساس گناه خواهید کرد. ونگر از کسی که در هر زمینهای چیزی میداند (به نسبت ورزشیها) به یک وسواسی افراطی و دیوانه تبدیل شده است.
سال 1996 به آرسنال رسید، در حالی که یک خارجی غریبه با لهجهای خندهدار بود. به تیمی رسید که کاملا سنتی اداره میشد و تعداد زیادی بازیکن باتجربه اما رو به افول را در ترکیب داشت. موفقیت او، تمام و کمال بود. از تمام ابزارها استفاده کرد. پیش از او، در وعده غذایی پیش از بازی آرسنال، آنها دائما لوبیا و کوکاکولا میخوردند. دنیس برکمپ به یاد میآورد: برخی بازیکنان آروغزنان به زمین میرفتند. این چیزی نبود که در زمان ونگر رخ دهد. او، آمار را به کار گرفت. چیزی که در ورزشهای آمریکایی متداول بود اما در فوتبال انگلیسی، خبری از آن نبود. مثلا از این طریق میفهمید بازیکنی خاص در دقیقهای از بازی خسته و نیازمند تعویض است.
او شیوههای جدیدی جهت بهبود وضعیت بازیکنان به کار گرفت. در سپتامبر گفت آرسنال میتواند تمام فصل را (یک سال قبل از اینکه واقعا این کار را بکند) بدون شکست باقی بماند. این نهایت ایدهآل گرایی بود. (آرسنال آن فصل دوم شد) قهرمانی از دست رفت و این دردناک بود. شغل مربی به نظر او، تنها به موفقیتها خلاصه نمیشود و بالاتر از آن؛ شکستهایی است که یک مربی میتواند هضم کند و از پس آن، سربلند شود. 
میلیونها بریتانیایی یا خارجیهایی که خود را آرسنالی معرفی میکنند، به نظر هیچکدام از ونگر ناراضی نیستند. به جز تغییر ساختار باشگاه، این مرد فرانسوی بازیکنان بزرگ زیادی خلق کرد و از سوی دیگر فرهنگ مربیگری در بریتانیا را دگرگون کرد. فوتبال به اقتصاددانهای بیشتری نیاز دارد.
اسون گوران اریکسون
می 2006
چه میشود اگر انگلستان مجبور شود بدون وین رونی به جام جهانی برود؟ اسون گوران اریکسون مربی انگلیس آن لبخند محو که به نظر علامت تجاری اوست را تحویل داد. مرد سوئدی عمدتا فاقد کاریزما توصیف شده است اما باید گفت که جذابیت یک دکتر خانوادگی را دارد. در دفتر کار کوچک او در میدان سوهوی لندن صحبت میکردیم: دو میز به هم چسبانیده شده بود، پشت میزی دیگر با هم صحبت میکردیم و نشانی به دیوار بود که روی آن نوشته بود: آرام صحبت کنید، شمرده صحبت کنید و چیز زیادی نگویید. چیزی که انگار شعار خانوادگی اریکسونها باشد. چند شب پیش از کریسمس بود. رونی سالم بود. پای او در یورو 2004 شکست و احتمالا همین باعث حذف انگلستان شد اما دلیلی نبود که فکر کنیم این اتفاق دوباره رخ میدهد. اریکسون گفت خیلی خوب است که پلن بی و سی داشته باشیم اما حقیقت بسیار ساده است: تنها یک وین رونی داریم و او در پرتغال بینظیر بود. تا زمانی که او در زمین بود، توپ را بسیار خوب در خط حمله حفظ میکرد. رونی دیگری نمیتوانیم پیدا کنیم اما چه کسی میتواند دو بازیکن مانند وین رونی داشته باشد.
پای رونی دوباره شکست و جام جهانی 2006 که آخرین جام اریکسون خواهد بود را از دست داد. مرد سوئدی گفت فکر میکنم این بار برنده شویم. آخرین تلاش او در جهت رفتن به تاریخ موفق شود یا نه، میتوانیم همین حالا دوره او را قضاوت کنیم. یک کیفیت استثنایی او را متوجه شدیم. اثر او را بر فوتبال و زندگی مردم بریتانیا به چشم دیدیم. حتی نشانههایی از این تاثیر را در جام جهانی پیش رو خواهیم داشت.
دوره اریکسون در شامی مجلل، شبی در رم طی سال 2000 آغاز شد که تماسی روی گوشی موبایلش از انگلستان دریافت کرد. چند دقیقهای به انگلیسی صحبت کرد و بعد رو به دستیار خود در لاتزیو یعنی تورد گریپ گفت دستیار من در انگلستان خواهی بود؟ یک دوست سوئدی که با آنها شام میخورد با صدای بلند گفت انگلستان نه! غذا بد است، زنان زشتی دارد و هوا افتضاح است. اما در همان لحظه اریکسون و گریپ شروع به صحبت در مورد بازیکنانی کرده بودند که برای تیم انتخاب میکردند. برای اریکسون، انگلستان به معنی زنان زشت نبود. حتی به معنی چهار میلیون پوند دستمزد سالیانه نبود. برای او یادآور یک عصر شنبه در دوره نوجوانی بود، وقتی که در شهر تورسبی سوئد، بازیهای تیم محبوبش لیورپول را از تلویزیون تماشا میکرد.
ژانویه 2001 اریکسون به چهارمین مربی انگلستان طی چهار سال تبدیل شد. کشور فوتبال، هویت خود را زیر سوال میدید. سنت فوتبال انگلیسی شامل بازیکنان تنومند میشود نه بازیکنان باهوش؛ شامل توپهای بلند و تکل زدن مردان درشت جثه در زمینهای گلی میشد. سنتی که شکست خورده بود. انگلستان نیاز داشت که خود را با شیوه پاسهای هوشمندانه سایر کشورهای اروپایی تطبیق دهد. با این حال هیچ مربی انگلیسی برای این کار واجد شرایط نبود. برای اولین بار انگلستان یک مربی خارجی استخدام کرد و این برای همگان باعث خوشحالی نبود. سان نوشت: چه عقبنشینیای. شکست پذیرفته شد. چه توهینی. چه انتخاب افتضاح، رقتبار، سرخود و جرمگونهای. چه افتضاح تمام عیاری. روزنامه به وجود آمده تا اعتراض کند و آنقدر در آن دوره افراط کردند که جرمی هاردی کمدین انگلیسی را وا داشت که بگوید نمیدانم چرا همگان انتصاب یک مربی خارجی را تا این اندازه مسئله بزرگی میدانند. آنهم در حالی که آن همه بازیکن انگلیسی در تیم عامل اصلی مشکل است.
اریکسون آماده شد که به بازیکنان انگلیسی یاد دهد مانند سایر تیمهای اروپایی فکر کنند. در روزهای اول با تک تک بازیکنان پیش از بازی صحبت میکرد. پس از توضیح تاکتیک حریف در پست بازیکن خود، میپرسید چه خواهی کرد؟ بازیکن عمدتا نگاهی گنگ میانداخت و میگفت من نمیدانم، شما رئیسید، رئیس! در انگلستان به طور سنتی هرگونه فکر کردنی از سوی مربی انجام میشود اما در پایان اریکسون موفق شد آنها را به این کار وا دارد. تغییر در دل تیمی رخ داد که کاپیتان آن دیوید بکام بود؛ کسی که از هر نظر پربار بود به جز هوشمند بودن. با این حال تغییر در فوتبال انگلیسی را به ندرت میتوان به اریکسون ربط داد. او فردی نبود که انقلاب کرده باشد اما نفری جدید در مسیر انقلابی بود که یک دهه قبل با یک مربی فرانسوی به نام آرسن ونگر آغاز شده بود. هیچکدام از یازده بازیکن انگلیسی که در ترکیب اریکسون بازی میکنند، در باشگاههای خود با مربی سنتی انگلیسی کار نمیکنند. اریکسون میگوید دیگر کسی در لیگ برتر آنطور بازی نمیکند. او همینطور اشاره کرد که سنت نوشیدن افراطی در فوتبال انگلیسی در حال نابودی است.
اول سپتامبر 2001 تیم اریکسون با نتیجه 5-1 در مونیخ، آلمان را شکست داد. این نتیجه پیش از آن بود که تمام تیمها شروع به شکست آلمان کنند و آن پیروزی به نوعی اوج دوران مربیگری اریکسون در انگلستان مانده است. با این حال اریکسون بدون لبخند به کنفرانس خبری آمد، گفت نتیجه باعث خوشحالی انگلستان است اما مهمترین چیز این است که وضعیت جسمی پدرِ مربی آلمان (رودی فولر) که آن شب دچار حمله قلبی شد، بهبود یابد. روانشناسی فوقالعادهای بود. میدانست که در هر حال بابت پیروزی مورد تجلیل قرار میگیرد. درگیر این موضوع نشد، به موضوعی دیگر پرداخت تا وقتی انگلستان شکست میخورد، بیش از اندازه ملامت نشود. اما همینطور این رفتار چیزی دیگر در مورد او به ما میگوید. بنا بر یک شعر انگلیسی معروف، او میتواند با پیروزی و فاجعه طوری برخورد کند که انگار دو روی یک سکه هستند و تفاوتی ندارند. روزمه او پر از باشگاههای غرق حباب است: بنفیکا، فیورنتینا و لاتزیو. تیمهایی با مدیرانی خودمختار، روزنامههایی احساساتی که توسط گروهی از هواداران غیرواقعگرا حمایت میشوند. باشگاههای حبابی که به نظر هیچوقت فاصله زیادی از ورشکستگی ندارند. یکنواختی تسکیندهنده خلقیات اریکسون، پادزهری عالی برای این شرایط است.
وقتی او مربی انگلستان شد، هیجانزده بودم چون یک سال پیش در رم با او مصاحبه کرده بودم. احساس میکردم طلا در دفترچه یادداشتم دارم! اما وقتی به دقت در صفحات دقت کردم، دیدم به ندرت یادداشتی برداشتهام. اریکسون پانزده دقیقه روان صجبت کرد در حالی که چیز خاصی نگفت. دومین بار که دیدمش، یک مراسم ناهار با گروهی کوچک در زوریخ بود. همگی امیدوار بودیم صحبتی با او داشته باشیم. به جای آن، او مودبانه در هنگام غذا خوردن یک ژورنالیست چینی را در مورد فوتبال این کشور سوالپیچ کرد. انگلیسی متوسط او، میل به پرسشهای زیاد را از بین میبرد. ناراحت کننده است که رسانههای بریتانیایی همواره تلاش کردند شیوه صحبت اریکسون و بکام را با هم مقایسه کنند؛ تفاوت اینجا بود یکی از آنها به ندرت چیزی میگفت و دیگری به ندرت چیزی برای گفتن داشت.



