تا حالا کسی عقاب دیده توی شهر ؟

ی شعری خوندم به اسم عقاب که جدیدا دوباره خوندمش چقد قشنگ وجود و حضور عقابو توصیف میکنه تو اون بیت که میگه وقتی عقاب بلند شد آهو رم کرد و پرندها فرار کردن و روباه قایم شد و ...

اصلا قدیم انگار شعرا چنین صحنه هایی رو دیدن البته شاعر این‌شعر که معاصره ولی مثلا تو اشعار فردوسی یا سعدی و ... شیرو ی جور دقیق توصیف میکنن که انگار تو مستند دیدنش (قدیم ایران خیلی شیر زیاد داشته حتی تا همین هفتاد هشتاد سال پیش . خصوصا زیستگاهشون نزدیک به شعرای معروف بوده تو خراسان و شیراز و اینا بیشتر بودن)

اما در مورد عقاب من دقیقا اون توصیفایی که خانلری توی شعر میکنه رو دیدم از نزدیک

ی روز جلوی درمون واساده بودم منتظر کسی بودم ی دفعه دیدم پرندها به شکل عجیبی دارن جیغ میکشن و پرواز میکنن از کلاغ بگیرید تا یا کریم و کفتر و گنجیشک‌و همه چیز اصلا خیلی صحنه عجیب بود ی لحظه فکر کردم بینشون جنگ شده و خیلی جالب بود که انگار تو پرواز کردنم هول شده بودن و کج و کوله پرواز میکردن و جیغ میکشیدن و دقیقا همون لحظه جوری که انگار ی موجودی از استتار دربیاد نزدیک بیستا گربه یهو ظاهر شدن و شروع کردن به جیغ کشیدن و فرار کردن توی بوتها و زیر ماشین و ... بخدا صحنه به قدری عجیب بود که تعجب کردم گفتم یا زلزله میخواد بیاد یا قیامت شده . باز دیدم صدای پرندها خیلی بیشتر شد و سرمو کردم بالا دیدم از رو ی پشت بوم یکی از ساختمونا ی چیزی ظاهر شد که بخدا اولش فکر کردم ی چتر نجاتی چیزی تنها فکری که نکردم این‌بود که ی پرنده باشه . یعنی اصلا نمیتونم بگم چقد بزرگ بود این لعنتی دقیقا مثل این بود که ی پرایدو از کنار روی هوا ببینید . یعنی تا صورتشو ندیدم نفهمیدم پرندس . کاش یکیتون دیده باشه تا حرفامو تایید کنه . یعنی به قدری بزرگ بود که بخدا من صورتشو کامل دیدم رو هوا حتی چشماشو دیدم البته فاصلمون زیاد نبودشا تقریبا دو سه متر بالاتر از ی ساختمونه سه طبقه بودش نه که رو آسمون باشه

خلاصه این لامصب اومدو رفت و خیلی عادی و بیخیالم داشت پرواز میکرد و اصلا انگار رو تخت پادشاهی لم داده باشه و با بیخیالی داره رو هوا پروازشو میکنه . یعنی جوری نبود که انگار بخواد شکار کنه ولی با این حال زمین و زمانو بهم ریخت و بخدا قیامت شد ی لحظه و عجیبتر از همه واسه من اینکه قبل ازینکه گربها عقابو ببین از سر و صدا و ترس پرندها شروع کردن به فرار کردن و جیغ کشیدن جوری که انگار زبون اونا رو میفهمیدن و اصلا فکر نکنم تا آخرشم عقابه رو دیده باشن ولی انگار فهمیدن چه خبره البته اینم بگم لحظه ای که پرندها جیغ میکشیدن و گربها فرار میکردن واقعا فضا وحشتناک و عجیب و غریب شد جوری که انگار زمین و زمان تیره و تار شد ی لحظه شاید فکر کنید اغراق میکنم انگار سایه عقابه افتاد رو شهر بخدا ی جوری بود که انگار همه چیز وحشتناک شد ( البته مثال میزنما وگرنه که قبل ازینکه عقابه بیاد همه چیز تیره و تار شده بود نه که سایش واقعا بیفته اتفاقا وقتی اومد و دیدمش انگار ی نوری با خودش داشت انقد اباهت داشت که آدم عشق میکرد ) ولی کاش بودید و میدید چقد اون فضا ترسناک و عجیب بودش ( یعنی هر چقدرم بگم نمیفهمید چه فضایی بود بخدا ) و مطمعن گربها از همین فضای ایجاد شده فهمیدن چه خبره چون بعید میدونم گربه تو زندگیش اصلا عقاب دیده باشه و اگر ی روزیم عقاب ببینه ازش بترسه ولی سر ترس پرندها انگار از حرفشون فهمید چی میگن

خلاصه خیلی لحظه خاص و قشنگ و البته ترسناکی بود واقعا و هر چقد از اباهت و بزرگی و وحشتناکیه عقاب بگم کم گفتم واقعا . یعنی کلاغ که واقعا خودشم بزرگه مقابل عقاب بدون اغراق مثل گربه جلوی شیره یعنی بخدا قول میدم اگر هر کس عقابو تو آسمون ببینه (البته از اون فاصلع ای که من گفتم) تا چند ثانیه باور نمیکنه این ی پرندس که داره پرواز میکنه . باور نکردنی بزرگه یعنی هر چقدم بگم بزرگه تا تو اسمون نبینیدش متوجه بزرگیش نمیشید و وقتی ببینید تازه میفهمید بزرگ یعنی چی . بخدا مثل اینه ی پراید قهوه ای رو آسمون باشه باورتون میشه این ی پرندس ؟ تا چند ثانیه کپ میکنید و ازون بیشتر از وحشتی که حضورش داره کپ میکنید و باورتون نمیشه که چطوری از اون کلاغی که داره جیغ میکشه و کج و کوله پرواز میکنه تا از جلو راه عقاب فرار کنه تا اون گربه ای که عقابو ندیده میشاشه به خودش رو زمین میره زیر پل جوب قایم میشه از ترسش

ببخشید هی تکرار میکنم حرفامو چون اگه انقد تاکید نکنم مطمعنم بزرگی و اباهتشو درک‌نمیکنید و باورتون نمیشه چی میگم و اینم بگم وقتی از نزدیک ببینیدش ارادت خیلی عجیبی نسبت بهش پیدا میکنید از بس با اباهته یعنی بعید میدونم موجودی چنین اباهات و بزرگی ای داشته باشه اصلا کاریزما و اباهت از چهره و نگاه و پرواز و همه چیزش میباره بی پدر حالا من ببر و شیر نر و پلنگو از نزدیک که ندیدم ولی اگر اندازه و قدرتو در نظر نگیریم از لحاظ کاریزما ازونا هم کاریزماتیک تر باشه این لامصب . عجیب جذاب و خاص و پر اباهته . بخدا نگاهش بسه . با نگاهش میکشه . کسایی که توی عکس یا فیلم یا حرف عقابو دیدنو شنیدن یک هزارم بزرگی و اباهتشم درک‌ نمیکنن بخدا اصلا اونا عقاب نیستن . تا از نزدیک نبینینش اصلا نمیفهمین عقاب یعنی چی 

اینم شعر عقاب دکتر خانلری :

گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ایام شباب دید کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید باید از هستی دل بر گیرد ره سوی کشور دیگر گیرد خواست تا چاره ی نا چار کند دارویی جوید و در کار کند صبحگاهی ز پی چاره ی کار گشت برباد سبک سیر سوار گله کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت وان شبان ، بیم زده ، دل نگران شد پی بره ی نوزاد دوان کبک ، در دامن خار ی آویخت مار پیچید و به سوراخ گریخت آهو استاد و نگه کرد و رمید دشت را خط غباری بکشید لیک صیاد سر دیگر داشت صید را فارغ و آزاد گذاشت چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر زنده را فارغ و آزاد گذاشت صید هر روزه به چنگ آمد زود مگر آن روز که صیاد نبود آشیان داشت بر آن دامن دشت زاغکی زشت و بد اندام و پلشت سنگ ها از کف طفلان خورده جان ز صد گونه بلا در برده سا ل ها زیسته افزون ز شمار شکم آکنده ز گند و مردار بر سر شاخ ورا دید عقاب ز آسمان سوی زمین شد به شتاب گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد با تو امروز مرا کار افتاد مشکلی دارم اگر بگشایی بکنم آن چه تو می فرمایی ›› گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم تا که هستیم هوا خواه تو ییم بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟ جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟ دل ، چو در خدمت تو شاد کنم ننگم آید که ز جان یاد کنم ›› این همه گفت ولی با دل خویش گفت و گویی دگر آورد به پیش کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون از نیاز است چنین زار و زبون لیک ناگه چو غضبناک شود زو حساب من و جان پاک شود دوستی را چو نباشد بنیاد حزم را باید از دست نداد در دل خویش چو این رای گزید پر زد و دور ترک جای گزید زار و افسرده چنین گفت عقاب که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب راست است این که مرا تیز پر است لیک پرواز زمان تیز تر است من گذشتم به شتاب از در و دشت به شتاب ایام از من بگذشت گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست مرگ می آید و تدبیری نیست من و این شه پر و این شوکت و جاه عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟ تو بدین قامت و بال ناساز به چه فن یافته ای عمر دراز ؟ پدرم نیز به تو دست نیافت تا به منزلگه جاوید شتافت لیک هنگام دم باز پسین چون تو بر شاخ شدی جایگزین از سر حسرت بامن فرمود کاین همان زاغ پلید است که بود عمر من نیز به یغما رفته است یک گل از صد گل تو نشکفته است چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ رازی این جاست،تو بگشا این راز›› زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری عهد کن تا سخنم بپذیری عمرتان گر که پذیرد کم و کاست دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست ز آسمان هیچ نیایید فرود آخر از این همه پرواز چه سود ؟ پدر من که پس از سیصد و اند کان اندرز بد و دانش و پند بارها گفت که برچرخ اثیر بادها راست فراوان تاثیر بادها کز زبر خاک و زند تن و جان را نرسانند گزند هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر باد را بیش گزندست و ضرر تا بدانجا که بر اوج افلاک آیت مرگ بود ، پیک هلاک ما از آن ، سال بسی یافته ایم کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم زاغ را میل کند دل به نشیب عمر بسیارش ار گشته نصیب دیگر این خاصیت مردار است عمر مردار خوران بسیار است گند و مردار بهین درمان ست چاره ی رنج تو زان آسان ست خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی طعمه ی خویش بر افلاک مجوی ناودان ، جایگهی سخت نکوست به از آن کنج حیاط و لب جوست من که صد نکته ی نیکو دانم راه هر برزن و هر کو دانم خانه ، اندر پس باغی دارم وندر آن گوشه سراغی دارم خوان گسترده الوانی هست خوردنی های فراوانی هست ›› **** آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ گندزاری بود اندر پس باغ بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور معدن پشه ، مقام زنبور نفرتش گشته بلای دل و جان سوزش و کوری دو دیده از آن آن دو همراه رسیدند از راه زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست لایق محضر این مهمان ست می کنم شکر که درویش نیم خجل از ما حضر خویش نیم ›› گفت و بشنود و بخورد از آن گند تا بیاموزد از او مهمان پند **** عمر در اوج فلک بر ده به سر دم زده در نفس باد سحر ابر را دیده به زیر پر خویش حیوان را همه فرمانبر خویش بارها آمده شادان ز سفر به رهش بسته فلک طاق ظفر سینه ی کبک و تذرو و تیهو تازه و گرم شده طعمه ی او اینک افتاده بر این لاشه و گند باید از زاغ بیاموزد پند بوی گندش دل و جان تافته بود حال بیماری دق یافته بود دلش از نفرت و بیزاری ، ریش گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش یادش آمد که بر آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی و مهر فر و آزادی و فتح و ظفرست نفس خرم باد سحرست دیده بگشود به هر سو نگریست دید گردش اثری زین ها نیست آن چه بود از همه سو خواری بود وحشت و نفرب و بیزاری بود بال بر هم زد و بر جست ا زجا گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا سال ها باش و بدین عیش بناز تو و مردار تو و عمر دراز من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی گر در اوج فلکم باید مرد عمر در گند به سر نتوان برد ›› **** شهپر شاه هوا ، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت سوی بالا شد و بالاتر شد راست با مهر فلک ، همسر شد لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود نقطه ‎یی بود و سپس هیچ نبود