فکر کنم پاییز سال ۷۴ بود، چون کلاس سوم دبیرستان بودم. یک روز بابام منو همراه خودش برد خونه رئیس سابق دانشکده شون برای عیادت. پیرمرد حال خوبی نداشت، اولش به خاطر اینکه نتونست جلومون پاشه و لباس راحتی تنش بود کلی معذرت خواهی کرد. بعد از چای و پذیرایی صحبتشون گل انداخت، من با سواد کم و ادعای زیاد تو هر زمینه ای که حرف زدند، نظر دادم، بابام چشم غره میرفت ولی استاد حمیدی با متانت حرفای صد من یک غاز منو گوش میکرد و با نهایت احترام نظرش رو میگفت. حدود یک ساعت اونجا بودیم، تو اون یک ساعتی که اونجا بودیم، قد یک سال چیز یاد گرفتم. مهمترین چیزی که یاد گرفتم، احترام بود. خانومی اونجا بود که کارهای ایشون رو انجام میداد. هر دفعه که چیزی تعارف کرد، استاد تشکر کرد و برخوردش عالی بود. با همه یکسان و با احترام رفتار میکرد. نمیدونم چرا اینو گفتم ولی بهانهای که باعث شد، این چند سطر رو بنویسم، دیدن این کلکل همراه با فحاشی، تحقیر و توهین قومیتی که توی کامنتهای کاربرها میبینم، بود. کلکل بد نیست، ولی بدون توهین و تحقیر. کاش همه مون یه دونه استاد حمیدی تو زندگی داشتیم
ادب مرد به ز دولت اوست
۲۷۸ بازدیدشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۶:۰۶
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.


