اين نامه پادشاهي است براي محبوب خود پادشاهي بي يارو ياور پادشاهي بدون خدم و حشم پادشاهي بي تاج و تخت پادشاهي بي نديم پادشاهي بي سپاه اين نامه از سوي سلطاني به تقرير در مي آيد كه وي را سلطان عشق لقب داده اند از بس كه در فراق تو تا عمق جان مويه كرد از بس كه تارخ تابناك تو را در سرآب خيال خود ترسيم نمود از بس سوداي هوايت ورا به اوج آسمان برده، ديگر بلنداي نگاه دلربايان در نظرش پست و كوتاه مي نمايد از بس صداي نازنين تو را نوش كرده ام ديگر هياهوي دوستان در سرم تجلي و نمودي ندارد من سلطان همه غمهاي عالمم ،درد و غم هجرانت شرر بر آستين قلبم فزود و سراپرده دل را مسخر خود ساخت نمي دانم اين تو بودي كه مهر عشق بر جانم زدي يا اين دل بود كه مهر عشقت را در وجودم اينگونه نقش برجسته حكاكي كرد اما هرچه بود نقشش به جا و نغمه اش همه شنيدني است اي كاش مي شد اين سلطان بي سپاه بر سراي بانوي محبت اينقدر معطل نماند و اين محنت جان گداز پايان پذيرد و گونه هاي بي رنگش از ديدن رو ماه تو سرخ فام شود من سطلان همه دردمندانم من سلطان همه بي رنگيها هستم من سلطان همه عاشقان سر در ره معشوق باخته ام اي كاش هم نظري بر دل صد چاك ما كني

نامه ای به بانو کاترین
۵۵۷ بازدیدیکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ - ۱۶:۳۸


