من نمیخوام درمورد کل اپیزود حرف بزنم البته شاید آخری یه سری چیزو اشاره کنم (یکمم طولانی شد)

ولی موضوع اصلی دنریسه ک خیلیا باهاش مشکل دارن و بعضیا هم قبول کردن ک مد کویینه

اولا این گیف و ببینید ک یه سکانسه تو فصل دوم ک دقیقا همین چیزیو ک دیدیم اتفاق میفته و چون فصل 1 تا 4 بهترین فصلا بودن اونم دقیقا از روی کتاب شما نمیتونید به این ک نباید مد کویین میشد ایراد بگیرید چون تصمیم خود مارتینه و هرچی رئیس بگه :))

طبق کتاب:  هنگامی که دنریس به تالار نامیرایان می‌رسد، نجواهایی می‌شنود که او را «مادر اژدهایان» خطاب کرده و پیش‌گویی می‌کند که او سه آتش خواهد افروخت، بر سه مرکب سوار خواهد شد، و با سه خیانت مواجه خواهد شد.

فقط باید بحث کرد ک آِیا خوب نشونش دادن این سیر تحول رو یا ن؟

به نظر خودم ک گند زدن تو داستان مارتین!!

وقتی خود مارتین میاد میگه 8 فصل کمه حداقل باید 10 یازده فصل بشه همینو میبینه ک اینجوری شخصیت پردازیا بفاک بره!!

دلیل میارن ک اره دنریس ارباب برده هارو آتیش زده ...خب حقشونه ،کمترین مجازاتشون همینه یه عمر مردمو بدبخت کردن و زجر دادن بهشون سرانجامشون غیر این باشه من شاکی میشم همینا باعث شد محبوب بشه همینا باعث شد کسایی بیان واسه دل خودشون واسه دنریس بجنگن ،همینا باعث شد مردم بپرستنش،همینا باعث شد برده دارا هر کاری کنن تا بکشنش. این فقط توجیهه کی آخه اون موقع میگفت :آره اربابارو سوزوند حتما بعدا زن و بچه مردمی ک واسشون اینکارو کرده الکی میسوزونه 

یا یه دلیل دیگه 

تارلیا رو سوزوند

مگه ند استارک نگهبانی ک از ترس فرار کرده بود گردن نزد؟(کارش 100% درسته)

مگه راب گردن رئیس خاندان کاراستارکو نزد؟؟

مگه جان گردن اون نگهبان کینز لندینگ رو نزد؟

اینا همشون بخاطر سرپیچی و دشمنی بوده وجنگ همینه دیگه دنریسم همین کارو کرد فقط شدیدتر !!

استنیس ک هرکی رسید آتیش زد و حتی دختر خودشو دلیل میشه بیاد مردمو الکی بسوزونه؟ 

تایوین خاندان استارک نزدیک بود به وسیله خودشو بچه هاش منقرض کنه(شایدم کرده) و سابقشم خرابه  دستور داده به الیا مارتل تجاوز کنن و اگه مردمو هم فدای شکوه و نگهبانی خاندانش کنه شاید بشه قبول کرد چون اینجوری معرفی شده ولی از دنریس ک همیشه به نفع مردم کار کرده حتی غیر مستقیم نه .

اینا دلیل کافی نیستن،دلایل اصلی تو دو قسمت اتفاق افتاد !!! ک اگه نایت کینگو فاکتور بگیریم میشه بزرگترین پیچش داستانی سریال که فقط فقط تو دوقسمت صرف پروروندنش شد :/

ک مرگ جورا ،میساندی و ریگال بود جان هم درسته رازشو به سانسا گفت ولی بازم شیییز مای کوییین از دهنش نمیفتاد :))

بعد چی میشه؟  دنریس دیوونه میشه و زن و بچه و مردمو درحالیکه تسلیم شدن و جنگو برنده شده میسوزونه چرا آخه چون سرسی میساندی و اژدهاشو کشته میاد مردم عادی رو آتیش میزنه اصلا دلیلش کافی نیست حتی مردم تا حالا از نزدیک ندیدنش ...یارو بخاطر اینکه اژدهاهاش به گوسفندای مردم حمله کردن و آسیب رسوندن زندانیشون کرد بعد بخاطر اینکه یکی دیگه زدتش میاد مردمو میزنه؟؟ این حجم از عقده رو واقعا نمیشه تو دو اپیزود توضیح داد شما میتونین درک کنین؟؟درسته مغرور بود دنریس ولی مگه بقیه هم مغرور نبودن؟؟نمیشه وقتی یه شخصیت مثبت ساختن تو شش هفت فصل تو دو اپیزود بشه منفی وقتی اینقدر زمان گذاشتن ک مثبت بشه حداقل نفصشو نباید بزارن واسه منفی کردنش؟.این قوس شخصیتی حداقل یکی دو فصل زمان میخواد ولی تو نیم ساعت انجام میشه اگه مارتین بخواد همچین کاری کنه میاد تو یه صقحه سر و تهشو هم میاره؟ مطئننا نه کاری میکنه مخاطب ارتباط برقرار کنه کاری که این دوتا نویسنده احمق اصلا بویی ازش نبردن ،درسته متریال نداشتن ولی بازم دلیل نمیشه اینجوری سریالو شخصیت پردازیای نابش رو بفاک بدن اگه نمیتونستن فصل جدید از رو کتاب مارتین بسازن چرا پس خیلی از خط داستانیای مهمو عوض کردن یا اصلا نشونش ندادن؟ (یه بار تا اینجا نوشتم پاک شد میفهمید همش پرید فاااااااااک)

اصلا اینکه دنریس به این روز افتاد بخاطر مشاوره های غلط بود و مقصر اصلی شخص تیریونه ،یعنی تیریون و بیلیش زیادی واسه نویسنده ها باهوش بودن پس چیکار کردن کشتنشون هرکدومی به طریقی ،تیریون ک با استراتژیش همون اول دوتا از متحدین دنریسو میپرونه،بعدش پیشنهاد احمقانه زامبی دزدی میده بعدم تو مذاکره اطمینان میده سرسی میاد باهاشون میجنگه چرا چون دنریس زیاد قویه و دلیلم واسه دیوونه شدنش کافی نیست و سرسیم ضعیفه پس میرن اونور دیوار یه اژدها بفاک میره سرسیم قوی میشه دیوارم خراب میشه جورا هم کشته میشه ارتش دنی هم نصف میشه خب حالا بد نشد تو حرکت بعدی به صورت مزخرف یه اژدهای دیگه دنریسم میمیره حالا درست شد همش به چی برمیگرده؟به پینشهاد احمقانه تیریون ک به نویسنده ها فرصت بده یکم جنگو برابر کنن درحالیکه همون اول راحت میتونستن کینگز لندینگو براحتی تصرف کنن و اگه دیوار توسط اژدها خراب نمیشد چطوری وایت واکرا میخواستن بیان اینور دیوار ؟؟ پیشنهاد مذاکره دوباره هم ک بازم باعث شد دنریسداغون تر بشه .

 البته ک مارتین داستان باحال تری داره واسه دیوار و اصلا دیوونه شدن دنریس اینجوری اتفاق نمیفته بزارین بگم 

یورون تو سریال یه دزد دریایی سادست ولی تو کتاب، یورون کسیه که به ویرانه‌های والریا سفر کرده. والریا اون‌قدر نفرین‌شده است که دیگران از چند کیلومتریش هم عبور نمی‌کنند، ولی یورون نه‌تنها به اون‌جا رفته ، بلکه با خودش عتیقه‌هایی مثل زره‌ای از جنس فولاد والریایی و شیپورِ «اسیرکننده‌ی اژدها» را آورده . یورون می‌خواد به یک خدا تبدیل شود. یورون می‌خواد همه به‌عنوان یک خدا ستایشش کنند و برای انجام این کار در حال آماده کردن مراحلِ اجرای یک جادوی خونِ بزرگه و مارتین داره بزرگ ترین و مخوف ترین آنتاگونیست وستروسو میسازه کسی که قصد داره بره دیوار و خراب کنه تا وایت واکرا بیان رد بشن و یه دلیل باحال داره ولی تو سریال پیشنهاد تیریون باعثش میشه(حالا این افتضاح جیمی و یورونو بیخیال)

وقتی بزنن همه اساس پایه و اون چیزی ک مارتین ساخته رو خراب کنن مشخصه این همه بی منطقی و انتقاد بوجود میاد این دوتا به هر قیمتی میخوان من و تو رو شکه کنن واسشون مهم نیست منطق داره یا نداره 

اینو من ننوشتم ولی خوبه ک بخونید 

شکستن انتظارات وقتی واقعا جواب می‌دهد که نتیجه‌ی واقعی، منطقی‌تر از نتیجه‌ای که انتظارش را داشتیم از آب در بیاید. مارتین در یکی از مصاحبه‌هایش در جواب به این سؤال که آیا نظریه‌پردازی‌های آنلاینِ طرفدارانش را چک می‌کند تا ببیند کسی رازهای داستانش را به درستی حدس زده است و اگر آن‌ها به درستی حدس زده باشند، سرانجامشان را تغییر خواهد داد می‌گوید: «این کار رو نمی‌کنم. به چندتا سایت سر زدم و بحث و گفتگوها و تئوری‌ها و گمانه‌زنی‌هاشون رو درباره‌ی مسیرِ داستان و راز و رمزها خوندم. خیلی‌هاشون کاملا پرت و پلا و اشتباه بودن، ولی بعضی‌ها هم به درستی حدس زده بودن. اینجا زمانی بود که تو سال‌های ۱۹۹۹، ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ با این موضوع گلاویز شدم. با خودم گفتم حالا که یه سری یه چیزهایی رو به درستی حدس زدن، آیا باید تغییرشون بدم. تصمیم گرفتم که تغییر دادنشون کار فاجعه‌باری خواهد بود. بالاخره من در طول داستان سرنخ‌هایی گذاشته بودم که به یه چیز خاص اشاره ‌می‌کردن و حالا اگه بخوام اون رو فقط به خاطر اینکه یه نفر در بین هزار نفر به درستی حدس زده تغییر بدم، راه‌حل رضایت‌بخشی نخواهد بود. این کار مثل یه جور جرزنی می‌مونه. تو این موقعیت چی کار باید بکنی؟ آیا فقط برای اینکه مردم رو غافلگیر کنی باید تغییرش بدی و یه چیز مسخره و عجیب و غریب رو جایگزینش بکنی که هیچ زمینه‌چینی‌ای براش انجام ندادی؟ البته که می‌تونم یه‌دفعه بیگانه‌های فضایی رو به داستان اضافه کنم. این یکی حتما همه رو غافلگیر می‌کنه. بالاخره عمرا هیچکس این یکی رو پیش‌بینی کرده باشه. اما این کار داستان رو خراب می‌کنه. فکر کنم بعضی از نویسنده‌ها این کار رو می‌کنن که اشتباهه. اگه در حال نوشتن یه داستان کاراگاهی باشی و کتابت رو جوری نوشته باشی که به قاتل‌بودن خدمتکارِ خانه اشاره می‌کنه و بعد متوجه می‌شی که یه نفر تو اینترنت از قبل فهمیده که خدمتکار خانه قاتله، نمی‌تونی یه‌دفعه وسط داستان تصمیم بگیری که قاتل رو به کلفت خونه تغییر بدی. ‌این‌طوری کل کتاب نابود می‌شه. یه‌دفعه تموم زمینه‌چینی‌ها و سرنخ‌هایی که اوایل داستان انجام دادی بود به بن‌بست می‌خورن و باید شروع به معرفی کردن سرنخ‌های جدید کنی و برگردی و معنای صحنه‌های قبلی رو عوض کنی. گندکاری می‌شه». این توضیحاتِ مارتین درباره‌ی اهمیت پایبند ماندن به زمینه‌چینی‌های گذشته است. حالا آن را با توضیحات بنیاف و وایس در برنامه‌ی بعد از اپیزود «شب طولانی» مقایسه کنید: «باید از اتفاقات قابل‌انتظار دوری کنی و جان اسنو همیشه قهرمان و ناجی بوده. برای همین کشته شدن شاه شب به دست اون به نظرمون درست نمی‌رسید».

بله، بنیاف و وایس دقیقا همان اشتباهی را مرتکب شده‌اند که مارتین در مصاحبه‌هایش هشدار داده بود: تلاش برای تغییر دادنِ سرانجام فقط به خاطر اینکه عده‌ای آن را به درستی حدس زده‌اند. نتیجه به داستانی منجر شده که درباره‌ی مسیرِ قصه‌گویی و خلق تعلیق و کشمکش‌های درونی نیست، بلکه همه‌چیز را قربانی لحظه‌ی شوک‌کننده‌ی آخر می‌کند. شوک از نتیجه‌ی چیزی که از ناکجا آباد ظاهر می‌شود سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه نتیجه‌ی چیزی است که همواره جلوی چشمانمان بوده و دست‌کمش گرفته‌ایم. شوک حاصلِ اتفاقِ جدیدی است که از دل قوانین از پیش‌تعیین‌شده‌ی بازی بیرون می‌آید. دور زدن قوانین برای شوک‌آفرینی به شوک نارضایت‌بخشی منجر می‌شود. همان‌قدر که صحنه‌ی کشته شدن شاه شب به دست آریا تعریفِ یک انتظارشکنی بد بود، نحوه‌ی کشتن ریگال هم همان‌قدر بد است. هر دو از الگوی یکسانی پیروی می‌کنند. مشکل اول این است که دنی در حالی مشغول پرواز کردنِ در آسمان است که ناوگانِ یورون به آن بزرگی را نمی‌بیند. در ابتدا نحوه‌ی فیلم‌برداری طوری رفتار می‌کند که انگار آن‌ها پشت صخره‌ها مخفی شده بودند، اما نمای شیرجه رفتن دنی به سوی ناوگان یورون نشان می‌دهد که آن صخره‌ها آن‌قدر بلند نیستند که دنی از بالا نتواند یورون را ببیند. اصلا خود بنیاف و وایس می‌گویند که دنی فراموش می‌کند که حواسش به دشمن باشد. فراموش کردن در جنگ احمقانه است، نه قابل‌درک. فراموش کردن ناوگان یورون آن هم بعد از دو بار غافلگیر شدن توسط آن‌ها احمقانه است، نه قابل‌درک.

مارتین شیپورِ «اسیرکننده‌ی اژدها» که یورون از ویرانه‌‌های والریا پیدا می‌کند را از مدت‌ها قبل معرفی می‌کند. یکی از دلایلش این است که نه تنها مارتین یک سلاحِ جادویی برای مقابله با اژدهایان معرفی می‌کند که منطقی است، بلکه او «اسیرکننده‌ی اژدها» را از مدت‌ها قبل معرفی می‌کند تا زمانی‌که لحظه‌ی استفاده از آن برسد، هیچ شوکِ پیش‌پاافتاده‌ای در کار نباشد. مارتین برخلاف بنیاف و وایس علاقه‌ای به مخفی کردن مهره‌های شطرنج و بعد ناگهان فاش کردن آن‌ها در لحظه‌ی آخر ندارد. مارتین تمام مهره‌ها و قوانین را از قبل معرفی می‌کند و بعد می‌گذارد تا اتفاقات غافلگیرکننده‌ای که از درگیری آن‌ها در چارچوب این قوانین ایجاد می‌شوند را تماشا کنیم.

قصدم اصلا این نیست ک بگم حتما باید اونجوری میشد ک تو کتابه ن ولی وقتی 4 فصل بی نقص اونجوری ساختی انتظار میره قوانین بازیتو یهو بهم نزنی و طبق همون منطق باشه و اگه بخوان عوضش کنن یه چیزی باشه بگنجه ن در ازای احمق کردن یکی باهوش ترینای وستروس ن خراب کردن شخصیت پردازیا مثل شخصیت جان یا جیمی چرا با برین خوابید اصلا و یجوری نشون دادن ک انگار عاشق همن؟

خیلی نمیخوام درمورد این اپیزود صحبت کنم ک اینم کم باگ نداشت فرصت شد تو کامنتا یا بعدا :))

درکل این همه فک زدم ک بگم اصلا منطقی نبود شخصیت پردازیه دنریس ...(کمکم گرفتن از نقد اپیزود تو زومجی)

سریال و شخصیتا و حتی بازیگرا و کارگردانا فدای خرابکاری نویسنده ها شدن !