در بستان دلم ديشب هواي ديدن تو را داشتم دستانت را گرفتم و با خود بردمت به انتهاي بستان جايي كه من و تو هر دو از ديدگان محو شديم آنوقت اين ناپيدايي بود كه وجه تشابه هر دوي ما بود احساس مي كردم كه من و تو ما شده ايم در بستان خيالم برايت كلبه اي از عشق ساخته ام كلبه اي كوچك اما مملو از غرور و محبت كلبه اي مالامال از سرور  در بستان خيالم تو مهربانانه سرود محبت مي خواندي و اين آيه آيه هاي زندگي بود كه همه از غنچه لبانت مي تراويد و اين نيمه شب سرد تنهايي اي كاش كه رهايم مي ساخت تا دور از هر گونه رخوت بي حد و حصرش اقلا شمايلت را در آغوش كشم تا گرماي نگاهت قلب فرتوت مرا آرام كند و مژگان سياهت غبار از سينه تنگم بربايد و باز بتوانم هواي با نشاط عشقت را با تمام وجود استنشاق كنم اي كاش ساحل زيباي وجودت مرا هم پذيرا بود تا از اين تلاطم امواج جان سالم بدر برم و سر منزل مقصود نزديك و نزديكتر شود اي كاش نگاهت اينگونه به جانم آتش نمي افروخت اي كاش معصوميت كلامت اينقدر دلنشين نبود تا صد دل واله و شيدايش شوم اي كاش لااقل تاب و تحملي از جانب آسمان فرو مي افتاد تا بتوانم ترس بي پايان نديدنت را هرگز احساس نكنم اي كاش دستان گرمت اينقدر از دل بي تاب من دور نبود اي كاش قطره قطره اشكم سيلي روان مي شد تا بر امواج مشتاقش شنا كنان خود را به كنارت مي رساندم و همانگونه پذيرايم مي بودي اي كاش اين محنت سراي پر از درد و رنج را استراحتگاهي مي بود تا در هواي ديدنت لختي بيارامم اي كاش تا مدهوش رويت اينگونه نمي ماندم تا حد اقل جان از كف نمي رفت تا اميدم را نااميد كند در سرسراي مهرت من مانده ام چو خورشيد هرگز به ياد ما نيست آن را كه شب به ياد است