این روز ها که مثلاً قرار است در زندگیم نباشی، انگار بیشتر از هر وقت دیگری هستی. انگار همه جا هستی. در تک تک اجزاء اطرافم. از خیابانها و ماشینها و پارکها و نیمکتها گرفته تا کتابها و دفترهای سیاه وسفید و همه شعرها و آهنگها و نقاشی ها و... در همه چیزهای قشنگ. این روزها من هم جور دیگری هستم. زودتر از همیشه می خوابم و دیرتر از همیشه بیدار می شوم؛ تا تو را در خواب ببینم و در خواب بیشتر با تو باشم. این روزها حال و هوای سابق را حتی برای این دنیای مجازی را ندارم. دنیایی که با تو از هر حقیقتی برایم حقیقی تر بود. حالا هم شاید تنها دلیل اینجا بْودنم بهانه ای برای بودن با تو است. این روزها اتاقم زیاد تعجب می کند از این که خیلی بیشتر از قبل درِ خود را بسته می بیند و مرا در خود نشسته می بیند. می دانی حس می کنم حالا خیلی چیزها را بهتر از قبل می فهمم مثلاً همه شعر هایی که در نبودت برای تو خوانده ام و یا مثلا آن سوزی که در آهنگها است یا مثلاً مفهوم بعضی کلمات را مثل زندگی ، دنیا ، خداوند ، عشق ، دلتنگی. این روزها حتی یاد گرفتم چه طور روی صورتم لبخند باشد و توی دلم گریه بگذریم اصلاً قرار نبود از خودم بگویم. اصلا آمده بودم از تو بگویم. از تو که انگار همه جا جریان داری. که انگار همه چیز بوی تو را دارد. هستی ، همین. به همین سادگی. هستی و می خواهم برای همیشه باشی. اصلاً به همین خاطر است که دارم همه این روز ها را تحمل می کنم. فقط به خاطر اینکه یک روز شاید یک روز برای همیشه در کنار تو باشم. فقط من مال تو ، تو مال من ، من باشم و تو ، دیگر هیچ کس ، هیچ کس ، فقط من و تو. شاید به همین خاطر دارم زندگی می کنم و نفس می کشم. شاید به همین خاطر خیلی چیزها را تحمل می کنم. این امیدِ محال ، مرا بی تو تا کنون زنده نگه داشته که روزی دست هایت را بگیرم...