دوش مست و بی‌خبر بگذشتم از ویرانه‌ای در سیاهی شب چشم مستم خیره شد بر خانه‌ای چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره صحنه‌ای دیدم كه قلبم سوخت چون جانانه‌ای دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه‌ای مادری مات و پریشان مانده چون دیوانه‌ای چون كه فارغ گشت از عیش‌و‌نوش آن مرد پلید قصد رفتن كرد با حالت جانانه‌ای دست در جیب كرد و زآن همه پول درشت داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌ای بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر میروم مست و شتابان سوی هر میخانه‌ای من در این میخانه، آن دختر زفقر میفروشد عصمتش را بهر نان خانه‌ای