بیوگرافی مردی که حقش را خوردند ، اما از مظلومیت بسیار ، فقط در پشت بام خانه بی صدا فریاد کرد و نوای انا مظلوم رسول سر داد .

ال رسول سرخیو کربکن ، یا آنطور که برای جهانیان آشناست، رسول کربکندی در 1970 در روستای عباس آباد اسپانیا ، در خانواده ای مذهبی و در بلوار امام این روستا به دنیا آمد . او از همان کودکی عاشق فوتبال بود ، چنان که پدرش تعریف می کرد به جای پستونک توپ فوتبال می مکید و به جای شیر مادر گرانول چمن منوعی می نوشید .  اما پدر مخالف سرسخت فوتبال بود و او را به زمین های کشاورزی فرستاد تا میراب به او بگوید سر چه ساعتی از بامداد برای آبیاری زمین خود را برساند .

 

ده ساله که بود ، روزی راه را در ظلمات گم کرد و به جای زمین کشاورزی سر از زمین چمن در آورد که اتفاقا تیم صنعت نفت کاتالونیا در آن جا اردوی نیم فصل رفته برگزار کرده بود . توپ جلوی پای او افتاد . دروازه بان فریاد برآورد که هی ال رسول ! لیواته لا پلوتا !  ( توپ را بده ای کسی که خودارضایی امانت را بریده )  .

رسول خواست بگرید ، بغض کرد اما ناگهان صدایی نجوا کنان گفت  هی رسول ! موستریت ! ( رسول خودی نشان بده )  . رسول نیز بغض را فرو برد ، فریادی زد و با یک ضربه رابونا توپ را به دروازه ی آنطرف زمین فرستاد که دور از دستان دروازه بان دوم تیم نفت ، یعنی ال فروزانو به گل رفت  .

نفس ها در سینه حبس شد . خشتک ها دریده شد . دست ها میان دو پا رفت و سپس بوییده شد و گویی یک لحظه زمان ایستاده بود .

110 نفر حاضر در اردو بی اختیار به مدت 110 دقیقه شروع به تشویق رسول کردند و بعدا رسول برای همین اتفاق پشت پیراهن خود شماره 109 را زد . ( زیرا یکی از تشویق کنندگان مولتی و دو نفر بود .  )

مربی گفت رسول ! آ پارتیر د آکی ، ال دلانترو نوستروکیپو !  ( رسول از این بعد مهاجم نوک تیم ماست )  .

روزها به سرعت می گذشت و رسول سخت تلاش می کرد و پله های ترقی را طی می کشید و بالا می رفت . او موفق شد در طی دو فصل بیش از 1000 گل برای صنعت نفت به ثمر برساند .  روزهای خوب رسول تازه شروع شده بود . هر روز پیشنهاد های جدید ، حالا چه از ایجنت ها و چه از تیم ها و چه از مجلات مدلینگ و چه از دختران چهارراه ولیعصر کاتالونیا  . هواداران برای او طرح موزاییکی می زدند و به او لقب هورمیگاس  ( مورچه )  داده بودند  . رسول خوشبخت ترین مرد دنیا بود ( بعد از لوکاس مورا )

 اما دیری نگذشت و  روزگار نامرد نتوانست این استعداد ناب رسول را تحمل کند و ابرهای سیاه وارد زندگی رسول شدند .

یکی از اهالی محله ی میدان آزادی ایالت کاتالونیا ، رسول را دیده بود که با مجید ال قنادو ، دراگ دیلر معروف اسپانیا و تاجر اسلحه تحت تعقیب دیداری کرده بود و جنس گرفته بود . اما هیچکس نفهمید این پاپوشی بود که فرضیانو دل داریوش ، ملقب به آنکل پورنگ ، برای جلوگیری از موفقیت های رسول دوخته بود تا دنیا در دوقطبی  کریس - لیونل بماند . 

رسول در سن 25 به زندان رفت و با سعید جاویدی هم سلولی شد و شاید همین انگیزه ای برای او بود . روزنه ای کوچک در آغاز زندگی سیاه رسول .

 دادگاه به دلیل حمل مواد مخدر او را محکوم به زندگی تا ابدالدهر در ایران کرد . رسول داستان ما شکست ، دیگر آن نجوایی نبود که به او ما انگیزه بدهد اما خم به ابرو نیاورد ، با قلب آهنین به ایران آمد و گفت چون به قلب من خیانت شد ، قلبم را از آهن گداخته پر میکنم و در هرچه تیم آهن و آهنی ست کار میکنم و سال های متمادی عمر خود را در بازیکن بودن برای ذوب آهن و مربی گری برای راه آهن سپری کرد  .

  اما ، اما همه ی اهالی کاتالونیا می دانند این دنیا یک جام جهانی و یک توپ طلا به هورمیگاس آهنین بدهکار است و از گوشه و کنار ورزشگاه تختی اسپانیا هنوز صدای شعار - رسول کربکندی  تو مثل حبه قندی -  به گوش می رسد .