می اندیشم تویی که تمام لحظات زندگی مرا محاصره کرده ای تویی که نمیدانم کِی خواهی آمد اصلا بگو ببینم می آیی؟! تا با تمام دلتنگی های سرزمین آرزوهایم وداع کنم؟ می آیی تا با تمام شقایق های قلبم دوباره جان بگیرد؟ می آیی تا از دریای نگاهت قطره ای بر کویر چشمانم بریزم؟ می آیی تا با ستاره های آسمان زندگانیم از ناله های شبانه ام آرام بگیرند؟ کاش می دانستم از اوج کدامین قله از دل کدامین شب از عمق کدامین جنگل خواهی آمد تا برایت قلبم این بزرگترین سرمایه ام را پیش کش آورم و به تو بگویم دوستت دارم