ای کاش می‌توانستم از تو بنویسم! ای کاش چون هومر می‌توانستم حماسه‌ات را به خوبی خودت بنویسم! ای کاش ذره‌ای معلق بودم تا می‌توانستم خودم را در میان ریشهایت دفن کنم!

ای کاش پاپ بودم تا تقدیست می‌کردم!

ای کاش راک بودم تا خالکوبی‌هایت را به عاریه می‌گرفتم! ولی من فقط می‌توانم غمم را روایت کنم و برای خودم بنویسم. از جایی که دیگر خاطرات ثبت نمی‌شوند، از آنجا که درد شروع می‌شود، از آنجا که می‌خواهی آلزایمر آغاز کنی، پس از یک بعد از ظهرِ سگی و پشت بندش از شبی که دنیا فقط بر مدار خاطرات می‌چرخد! جایی که به نقطه‌ای زل میزنی و با خود می‌گویی؛ تمام شد؟ واقعا تمام شد؟ یعنی هیچ کاری نمی‌شود کرد؟ جایی که سرطان غم در درونت می‌چرخد... دیگر می‌توانی باور کنی که یک مرد از تلئلوی فریبنده افتخارات گذر کرده و ذره ذره وجودش را در میلیونها نفر به یادگار گذاشته است. انگار روزی مقابل آینه ایستاده و گفته؛ هی مرد! تو چیز زیادی نبردی! ولی اهمیتی هم نداره! بذار تو تاریخ همه از اعداد و ارقام مسی و رونالدو حرف بزنن! چه اهمیتی داره وقتی تو رو بدون اون آمارها هم می‌پرستن؟

ولی تو غم را نمی‌توانی متوقف کنی. رفتن این نسل را نمی‌توانی باور کنی. نفرین گریزمان‌ها و مارسیال‌ها را نمی‌توانی تحمل کنی. ولی بگذار نمایش ادامه پیدا کند! به جایی رسیده است که باید چشمهایت، اشکهایت را بدزدی. به آنجا که مردی بود که همه چیزش را بر زمین گذاشت، عشق و شمشیرش را برداشت و تا انتهای مسیر رفت، و تنها در پایان برای قدردانی زانو زد...

آری! گلوری‌ها برای ثروتمندان است و جشنهای بیشتری نیز دزدیده می‌شود، نیست رابین هودی اما ما هنوز عرق سگی خودمان را داریم! "سی اِل" و فتوحاتی اینگونه بروند به جهنم، فداکاری و وفاداری هنوز اینجاست، با همین مشروب دست سازِمان چرا جشن خودمان را نسازیم؟ به افتخار گلادیاتور گیلاسهایمان را بالا خواهیم برد. به افتخار مردی که روزی دستهایش را به تخمهایش برد و گفت من آن داستانهای عامه پسند را نمی‌خواهم، همیشه جور دیگری زیسته‌ام و اینک هم راه خود را، شکوه خود را خواهم ساخت... و همه چیزش را بر زمین گذاشت و با یک سپر و شمشیر در این راه پای نهاد... وقتی مردی آگاهانه چیزهایی را قربانی می‌کند، وقتی مردی وفاداری را خلق می کند...

آن مرد رفته است، خدایی برخاسته است...

م.آ