اونم همش با اصرار رفیقام بود. وگرنه شاید باز هم تا یک ماه دیگه و حتی بیشتر بیرون نمیرفتم.
وقتی رسیدیم تو شهر هرچی بیشتر گذشت حالم بیشتر خراب شد. یه مشت جکو *نده شهرو به فاضلاب تبدیل کردن. لباسای مسخره. تیپای مسخره. طرف قشنگ همجاشو از تو ساپورت انداخته بیرون و از اینکه یه مشت مرد غریبه نگاهش میکنن کیف میکنه و میخنده. اون یکی یه تیکه پارچه انداخته تو سرش به عرض پنج شیش سانت که اگه همونم نمیپوشید بهتر بود. یکی دیگه پاچه ها شلوارشو جوری داده بود بالا که تقریبا تا زیر زانوهاش مشخص بود. یکی دیگه همین وضعیتو واسه دستاش داشت. یه عده زیاد هم با مانتو ها جلو بازشون نگاها مردارو جلب میکردن.
چنتا پسر تقریبا راهنمایی هم هی دوستشونو هل میدادن تا به این دخترای هم سن و سالشون تنه بزنه و اون پسره هم با اینکه زبونی میگفت نکنین ولی مشخص بود از کار دوستاش راضیه. از سر چار راه یه ماشین رد میشد که دستش تو سوتین دوس دخترش یا شاید هم زنش بود. همه این صحنه ها تو کمتر از چار پنج ساعت برام اتفاق افتاد. وقتی رسیدم خونه با خودم فکر کردم اینجا شهره یا فاحشه آباد؟؟
این دفه هم با اصرار رفیقام بیرون رفتم و دیگه اگه برا کار مهمی مجبور نشم به هیچ وجه پامو توی این شهر نمیذارم. همین که آدم وقتشو تو تل و اینستا و چند جای دیگه با چنتا اکانت مجازی و رفیقای مجازی بگذرونه بهتر از اینه که بخواد با همچین *نده هایی چشم تو چشم بشه



