هنگامی برزیل انتخاب ایستگاه شماره ی 20 جام جهانی لقب گرفت، شاید احتمال این که روماریو دست از ایراد های همیشگیش برندارد داده می شد، اما کسی فکر نمی کرد که ملت برزیل، جام جهانی را نخواهند. حق هم داشتند. می گفتند: "جای آنکه 3 میلیارد دلار برای فیفا درآمدزایی کنید، شکم های ما را سیر کنید." ولی دیگر زمان این حرف ها گذشته بود. و مردم هم آرام آرام کنار آمدند. یورگن کلینزمن، مهاجم افسانه ای ژرمن جمله ای را بیان کرد که همه ی واقعیت در آن نهفته بود. "فوتبال به خانه ی خود برگشته است."
نمره ی 20 برای نامبر 20
جام عالی بود. از آن هایی که دلت نمی خواست تمام شود. از برد با ته مزه ی "سوشی" میزبان گرفته تا له شدن ماتادورها زیر دست و پای هلندی های مغرور. از چشمک دوست داشتنی کاستاریکا به گروه مرگ تا پنچر شدن اتوبوس یونان به وسیله ی "جیمز" و رفقا. از یکه تازی خروس لابه لای مرغ ها تا درخشش "حالی به حالی" افتخار پارس و از مانشافت تا مانشافت! جامی برای لذت بردن. رقابتی که روسیه و الجزایرش هم قشنگ بود. دلنشین و آهنگین بود. کسی که فوتبال را برای لذت از فوتبال می خواست و احیانا شاید جام جهانی قبل به دلش ننشسته باشد فرصت خوبی داشت تا کمی با خاطرات ماندگار 1998 همزاد پنداری کند. جام بیستم از آن جام هایی بود که باید بازی های سردش را سوا کرد تا بهترین بازی هایش را.
...از آن بترس که سر به توی دارد!
وقتی که فالکائو آمادگی حضور در جام را و ترکیب 23 نفره ی کلمبیا را در خود ندید، کمتر کسی فکر می کرد که جیمز و بقیه بتوانند تیمشان را سربلند از جام بیرون ببرند. غزلی که سرخوشانه برای الجزایر هم خوانده می شد. اما، فوتبال است دیگر، گاهی دلش می خواهد گند بزند به همه ی پیش بینی ها. کلمبیا تنها تیم مرحله ی گروهی بود که توانست با "بازی زیبا" هر 9 امتیاز مرحله ی گروهی را به حساب خود واریز کند. پنچر کردن اتوبوس شروعی بود برای شاگردان پکرمن که در ادامه، ساحل عاج را هم بردند و "تخمه ژاپنی" صرف کنان، با اروگوئه هم "بای بای" کردند و سربلند از جام کنار گذاشته شدند. الجزایر را اما باید پرچم دار بازی زیبا در مرحله ی گروهی دانست. تیمی که به معنای واقعی "مانشافت" بود. شاید اگر به پست مانشافت اوریجینال نمی خوردند حکایتی دیگر و شاید زیباتر برای پایان جام نوشته می شد. الجزایر آنقدر زیبا بازی می کرد که برای خیلی ها عنوان "تیم دوم" را داشت.
no country for old mind
پیرمردها شاید هنوز جایی داشته باشند، پکرمن، ون خال، تابارس. اما ذهن پیر دیگر پاسخگو نیست. دلبوسکه و اسپانیا، هاجسون و انگلیس، فیل بزرگ(؟) و برزیل و با کمی تخفیف، پراندلی و ایتالیا. پشت پا زدن به حقیقت، ندیدن واقعیت، لجبازی با نظر اکثریت، ادامه ی حماقت، تحقیر و شاید، پشت پا زدن به آرمان های یک ملت. حقیقتی که برای اکثر این نام ها تکرار شد. در روزگاری که روز به روز متد های مختلف در فوتبال پیاده می شود، چشم بستن بر روی واقعیت و پافشاری احمقانه بر روی نظری که شاید حتی نمودی از یک لجبازی بچه گانه تعبیر شود، نتیجه ای جز تحقیر ندارد. چه انگلیس باشی و خالق فوتبال، چه برزیل و خانه ی فوتبال، چه اسپانیا و قهرمان جهان، حماقت به خرج دهی، از گروهت هم صعود نمی کنی، بالا هم بروی چنان ننگی بر پیشانیت ثبت شود که "تحقیر" اصل مطلب را ادا نکند!
مانشافت
هوادار فوتبال لذت برد از این تیم. پرتغال و برزیل و آرژانتین، رونالدو و مسی و نیمار. عروسک های خیمه شب بازی دنیای تبلیغات فیفا، یک به یک اصل فوتبال بر پیشانیشان هک شد. همه برای رونالدو، همه برای نیمار و همه برای مسی، در مقابل 11 نفر برای 11 نفر پودر شد. ارتش جرمنی، قهرمانانه جام را آغاز کرد. 4 گل مقابل یاران رونالدو. آلمان تنها مقابل تیم هایی به دردسر افتاد که "تیم" بودند. همانند الجزایر یا فرانسه. اما حکایت "10نفر واسه یکی دیگه!" که پیش می آمد، بای بای! آلمان قهرمانانه و سزاوارانه بر بام فوتبال جهان ایستاد و پس از فریتز والتر کاپیتان همیشگیشان، بکن بائر قیصر محبوبشان و لوتار ماتیوس فرمانده ی مغرورشان، "بالا بردن جام به سبک فیلیپ لام"!
باستین 7
سرسام آور بود، خطا پشت خطا و درد پشت درد. آلمانی که گویی باز هم از فلسفه ی آلمانی فاصله گرفته بود در فینال انگار داشت "کم می آورد". ولی باستین می جنگید، درگیر می شد، پاس می داد، خطا می کرد و صد برابر بر رویش خطا می شد و درد می کشید. سابقه نداشته یک بازیکن در زمین همزمان از 4 ناحیه مصدوم شود و درد بکشد، صورت، زانو، مچ پا و روی پا، یک به یک مصدوم شدند و به درد آمدند، خودش شاید با خودش می گفت: "یک امشب را بیخیال درد". بکن بائر وار، جنگید و جنگید و جنگید تا قهرمان شد. قهرمان جهان نه، قهرمان ملتی که معنی تلاش و کوشش را خوب می فهمید، قهرمان مردمی که از هیچ به همه چیز رسیدن را درک کرده بود. باستین، دیشب آلمانی ترین انسان کره ی خاکی بود.
پسر طلایی
آلمان و آرژانتین، فیفا، مسی و بقیه، توپ جام جهانی. در یک کلام، سفره ی آدیداس پهن بود. پسرک تخس اما منتظر نشد به او تعارف بزنند. خودش رفت وسط، رقصی تماشایی داشت، مسحور کننده، شاباش بود که به پای او ریخته می شد. بزرگتر مجلس که از این خودسری در برنامه هایش جا نداشت، در حالی که اشک پسرک سرازیر می شد، او را از جمع کنار گذاشت. غافل از اینکه قرار بود آن رقص جاودانه شود.چه بزرگتر مجلس خوشش بیاید، چه نیاید، جیمز رودریگز، منتظر نماند و با 6 گلی که به ثمر رساند "خودش" سهم خودش را از سفره ای که پهن بود سوا کرد تا در تاریخ فوتبال جاودان بماند.