و تابستانِ گرمِ نفسها که از رویای جَگنهای بارانخورده سرمست بود در تپشِ قلبِ عشق میچکید [مستطیل سبزِِ] برهنه با [سکوهای] دندان های صدفش دهان گشود تا دردهای لذتِ یک عشق زهرِ کامش را بمکد. و شهر بر او پیچید و او را تنگتر فشرد در بازوهای پُرتحریکِ آغوشش. و تاریخِ سربهمهرِ یک عشق که تنِ داغِ دختریاش را به اجتماعِ یک بلوغ واداده بود بسترِ شهری بیسرگذشت را خونین کرد.
.
.
.
شعر از احمد شاملوی بزرگ
بیست و سه
جسارتا با کمی تغییر در داخل گیومه



