#حقیقت
فکر کنم پیش دانشگاهی بودم، یه شعری بود تو ادبیات فارسی که خسرو و فرهاد با هم دیگه داشتن سر شیرین حرف میزدن، متن شعر این بود:
بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟/بگفت از دل تو مي گويي، من از جان بگفتا عشق شيرين بر تو چون است؟/بگفت از جان شيرينم فزون است ... بگفتا گر خرامي در سرايش؟/بگفت اندازم اين سر زير پايش بگفتا گركند چشم تو را ريش؟/بگفت اين چشمِ ديگر دارمش پيش
....
همین جور که بچه ها داشتن شعر رو میخوندن گفتم آقای فلانی این فرهادِ هم خیلی پاچه خوار بوده ها
معلم مون هم که یه مرد جون بود (۲۶،۲۷) گفت به این که پاچه خواری نمیگن ولی منظورت رو فهمیدم
کلاس منفجر شد???



