امشب که اومدم خونه از سر شب مادرم و خواهرم شروع کردن به سرزنش کردن من به خاطر اینکه فلان تصمیم رو گرفتم و دوس داشتم انجام دادم ، اما اونا اولش تصمیمم رو مضحک و بی ارزش دونستن درحالی که واقعاً اینجوری نبود حداقل برای من نبود و بعدشم شروع کردن به منصرف کردنم ، همش اصرار و مسخره و توهین و فکر میکنن این دلسوزیه و کار خوبیه! نمیدونم شاید حق با اونا باشه ، ولی من دیگه داشتم دیوونه میشدم هرچقدر گفتم دوس دارم متوجه نشدن ، از اون آدما هم نیستم که به خانواده خودم توهین کنم یا حتی دعوا و درگیر بشم

به هر حال توجیه نشدن که من دوس دارم علاقه دارم و درضمن این تصمیم غیرقابل برگشته 

اینجا بود که برادر بزرگم وارد شد ؛ توهین ، مسخره ، زور و استکبار 

نمیتونم در مقابل برادرم حرفای خودم رو بزنم نمیدونم چرا شاید به این خاطره که کلا آدم زبون نفهمیه و بحث کردن باهاش از صبر و حوصله و توان من خارجه ، واسه همین سکوت کردم و ازش فاصله گرفتم بیشتر از دو متر 

بالاخره من قبول کردم که منصرف بشم ، فقط به خاطر اینکه این قائله تموم بشه و درسی شد برام که فهمیدم من هرگز استقلال کامل ندارم و قدرت تصمیم گرفتن به مانند یک شخص بالغ ندارم و همیشه باید راهی برم که خانواده میخوان در حالی که خیلی کم تو این راه ها موفق شدم یا اصن بهتره بگم هیچ موفقتی در کار نبوده ، فکر کنم تنها موفقیتم این بوده که اعتیاد به مواد مخدر ندارم دزد نیستم مزاحم نوامیس نیستم و اینکه هنوز زنده ام!!!

آخه اینا هم شد موفقیت!؟

درس شد برام که فهمیدم هنوز مرد نیستم در حالی که 24سالمه ، هرگز دوس دختر نداشتم ، هیچ دختری بهم ابراز علاقه نکرد چرا ؟ 

بالاخره فهمیدم چون مرد نیستم ، دخترها و در کل زن ها ، مرد رو دوست دارن مررررد ، یک فرد بالغ واقعی 

میدونین چرا مرد نیستم ؟

چون استقلال ندارم ، قدرتی از خودم ندارم ، عروسک خیمه شب بازیم اختیار از خودم ندارم و در کل صلاح از خودم ندارم

هرکاری هم بکنم برای پنهان کردن این موضوع نمیشه و زن ها میفهمن

بنابراین وقتی خانواده متوجه شدن که این تصمیم از قبل گرفته شده و مهلت منصرف شدن ازش تمام شده گفتن باشه اشکال نداره تصمیم گرفتی دیگه 

در تمام این ماجرا از اونجایی که من قبول کردم منصرف بشم ، شروع کردم به گریه کردن تا پایان ماجرا چون دیگه تحمل نداشتم ، نه به خاطر تصمیم تخمیم بلکه به خاطر این خاطر که متوجه شدم من مررررد نیستم و هنوز بچه ام در حالی که 24سالمه

 ببخشید دوستان به خاطر زیاد بودن داستان امشب زندگی من و اینکه لطفا نپرسید چه تصمیمی چون نمیتونم توضیح بدم فقط به همین بسنده کنید که این یک تصمیم ساده معمولی عادی و روزانه بودش که هیچ اثر رو فردا و آینده یا سرنوشت یک انسان نخواهد گذاشت 

نمیدونم چرا تو بخش سوال اینو مطرح کردم بیشتر یه درد و دله تا سوال 

به هر حال اگه شما هم هچین مسائلی تو زندگیتون پیش اومده بگین ، که شما هم هستین یا فقط من تنهام.

?????