چرا تموم نمیشه...  نمیدونم پسرم... شاید خدا چیز دیگه ای میخواد . وقتی توپ را به هوا فرستاند، احتمالا آخرین درامی که میتوانستیم متصور شویم همین بود... توپ به زیباترین شکل ممکن روی پاهایش غلتید و یکی دو متر جلوتر از او افتاد... سرعتش بیشتر از همیشه شده بود، اما با همان آرامشی که قدم هایش را مرگبار کرده بود، توپ را به جلو هدایت کرد و سرش را بالا گرفت... وقتی به محوطه رسید... از تمام 21 بازیکن درون زمین، فقط او مانده بود و والدز... و البته بوستکتسی که با فاصله سینه اش را جلو گرفته بود، میدوید و آخرین نفس هایش را میزد وقتی به محوطه رسید... آرام توپ را به سمت راست خود هدایت کرد و خیلی نرم از کنار گوش والدز رد شد... شاید هنوز نسیم کتانی هایش در گوش دروازه بان اسپانیایی میپیچد... نسیم خنک که از چمن نیمه تر نیوکمپ برخواست و با ملایمت از کنار سر ویکتور بدرقه شد... وقتی توپ را به هوا فرستاند، احتمالا آخرین درامی که میتوانستیم متصور شویم همین بود... پسرک به پدرش گفت: چرا تموم نمیشه این بازی لعنتی اما خدا انگار چیز دیگری میخواست... فرناندو خوزه تورس سانز لحظی درنگ کرد، و داستان انتقام چلسی از بارسلونا را ادامه داد...