آورده اند که روزی شیخ پشم الدین ابولکرامات (خشتکهو العالی) و مریدان سینه چاکش ، لنگ به دست ، جملگی از برای نظاره ی دربی پایتخت بر استادیوم فرود همی آمدند . شیخ و مریدان خشتک به دست و دعا گو منتظر شروع دربی بودندی که ناگه مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند که یا شیخ ! مریدت را دریاب که دیشب در باب این بازی کابوسی دیدم بس عجیب و خوفناک! شیخ فرمود : خوابت بگوی تا ببینم ! عرض کرد : در خواب دیدم که مهاجمان تـــاج ، سخت بر دروازه ما تاخته و با چهار گل خشتک نیلسون برافراشته کردندی و این چنین سخت مارا تحقیر بشد ! شیخ متحیر از جای بشد و فریاد زد : دیــــــــوس بی همه چیز ! چرا زودتر این سخن با من درمیان نگذاشتی ؟! مرید که رنگ به خشتکش باقی نمانده بود هراسان گفت : حال چه حکمتیست در خواب من ؟! شیخ دستی بر محاسن خویش کشید و در صورت مرید نگریست و فرمود : همانا عاقبتی میبینم بس سخت و دوشوار ! مرید که این سخن بشنید سراسیمه شیخ را بگفت : یا شیخ خشتکم فرش راهت ! حال چه تدبیر کنیم و مصلحت در چیست ؟ شیخ فرمود : خفــــه شو دیگه زر اضافی نزن کار از کار گذشته خخخ فلذا مرید فغان ها برآورد و سخت آزرده خاطر بشد و چون ابر بهار بگریست ! ساعتی بعد قاضیه میدان در سوت خود همی دمید و بازی آغاز بشد ! که ناگه در همان دم توپی بر دروازه لنگیان فرود آمد و از قضا همان توپ گل بشد !!! پس نعره ها بلند شد که : کریمی به تیمت برگردندی ... که دایی به تیمت سخت ریدندی ! شیخ که شیون مریدان را بدید لختی اندیشید و فریاد زد : شات آپ اجمعین ! هنوز زمان زیادی باقیست ! و همانا ناامیدی گناهی بس نابخشودنی است ... هنوز این کلام شیخ از دهان مبارکش خروج و به گوش مریدان دخول نکرده بود که شوتی سهمگین تور دروازه لنگ را دگر بار درید !!!! شیخ و مریدان که عاجز ماندندی و بسیار گوزپیچ شدندی ،فی الحال خشتک به دهان ، لُنگ را در مقعد خود فرو کردندی و محل را ترک گفتندی !!! و آن بازی آنچنان شـد که نقل است از"شیث دیوس ابن فراخ" که تا سه شب از آسمان آزادی خشتک میبارید ! و تا سنوات مدید تاجیان 4 انگشت خود را از شیخ و مریدانش دریغ نکردندی ... (برگرفته از کتاب المعاش الشیوخ فی الفراخ جلد ثانی