وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم ... مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد ، می‌گفت : می‌خرم به شرط اینکه بخوابی ! یا آرزو می‌کردم بروم بزرگترین شهربازیِ دنیا ، می‌گفت : می‌برمت به شرط اینکه بخوابی ! یک شب پرسیدم اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟ گفت : می‌رسی به شرط اینکه بخوابی ! هرشب با خوشحالی می‌خوابیدم ... آنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند ! دیشب مادرم را در خواب دیدم ، پرسید هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی ؟ گفتم شب‌ها نمی‌خوابم. گفت مگر چه آرزویی داری ؟ گفتم تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم. گفت سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی ...

? چارلی چاپلین