امشب یه سر رفته بودم خرید .همین جور تنهایی داشتم باسه خودم قدم میزدم و راه میرفتم که بعد از شش سال عشق قدیمی و ثابقم رو دیدم .کسی که از ۸ سالگی با هم بزرگ شده بودیم با هم گریه میکردیم با هم میخندیدیم .عشق رو با هم تجربه کردیم جوری بود که بدون اون زندگی برام سخت بود تنها مشکلی که داشتم فقط فقر و نداری من بود ولی اون لوکس بود این اواخر خیلی افسردگی گرفته بودم همش ترس و دلهره این رو داشتم تنهام بزاره ترس داشتم از این که نتونم بدون اون زندگی کنم نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت ولی اونم کم کم بهم وابسته شده بود .کار هر شبم شده بود گریه و مرور خاطراتم با اون .به توصیه یکی از دوستام رفتم پیش یه پزشک .بهم گفت ببین ممد تو با این کار هات هم خودتو داغون میکنی هم اطرافیانت نهایت اینکه اون ولت میکنه میره و تو میمونی و یه دنیا خاطره و حسرت سعی کن کم کم رابطه رو با هاش کم کنی انقدر کم کنی که اگه یه روز نبینیش بیخیال ازش بگزری .بخدا اینجور کمتر زجر میکشی اقا ممد .خوب به حرف هاش فکر کردم دیدم حق با دکتر هست ولی دلم چی احساسات اون چی .تا اینکه به یه جشن تولد دعوت شدیم و اونجا بود که تصمیم گرفتم بهش خیانت کنم اینجور همه چی یه دفعه اتفاق میوفتاد .چهار ماهی با هم رابطه داشتیم که یه شب با هم رفتیم خیابون گردش همین جور که تنش تو دستام بود عشق ثابقم رسید .بدون هیچ حرفی شروع کرد به گریه کردن گفت بی معرفت مگه من چی برات کم گزاشتم من که ازت چیری نخواستم که بهم خیانت کردی میخواستم نوازشش کنم بگم عشق من من ۱۹ سال با یاد تو زندگی کردم بخدا اونجوری که تو فکر میکنی نیست .داشتیم با هم دردو دل میکردیم که صاحب مغازه اومد پرتم کرد بیرون گفت بی شعور دیوانه هات داگ گرفتی از مغازه بغلی بعد میای تو مغازه من بدون پول همبر مخصوص سفارش میدی .گفتم اقا محمود از شما توقع نداشتم من من ۱۹ سال مشتری ثابت شنا بودم این رسمش نیست گفت بودی که بودی حالا دیگه نیستی مشتری که قحط نیست.منو با چشمانی اشک بار از مغازه کرد بیرون از اون به بعد ۶ ماه هست که نه به عشق اولم رسیدم نه به هات داگ عشق جدیدم .الان بعد از شش ماه دوباره از اونجا رد شدم دوباره عشق اولم رو دیدم بغض گلوم رو گرفت .دکتر گفت چربی خون داری دیگه لب به همبر نزن و گرنه سلامتیت رو از دست میدی اخه سلامتی بدون عشق چه فایده داره بدون احساس سلامتی به چه کار ادم میاد