بچه بودم که فهمیدم،سر توو راه چیزی دادن یعنی چی...بچه بودم که دیدم زانو با سر چی کار میکنه...بچه بودم که بی هوش رو زمین دیدمش...بچه بودم که اخبار ورزشیا رو دنبال میکردم تا بگن کی بر میگرده... بچه بودم که دیدم کلاه رفته سرش بچه بودم که فهمیدم،محجوب بودن یعنی چی... بچه بودم که هر هفته اسمش توو گلزنا بود...بچه بودم که فهمیدم یه هافبکم میتونه گلزن باشه...بچه بودم که مفهوم رهبریه میانه زمین رو متوجه شدم بچه بودم که فهمیدم معنی تعصبو...بچه بودم که فهمیدم پیروز نبرد هوایی یعنی چی...بچه بودم که فهمیدم کاپیتان کیه...بچه بودم که فهمیدم سر خوردن لحظه آخری چه دردی داره بچه بودم که اشک همشونو دیدم اما.... بچه نبودم وقتی توو وقت اضافه ی فینال پنالتی رو مهار کرد...بچه نبودم وقتی پنالتیشو به سقف دروازه ی نویر چسبوند... بچه نبودم که از بین تماشاچیا اومد و جامو بالای سر برد آره...بچه نبودم که دیدم نشستن روی نیمکتو صدایی ازشون در نیومد...بچه نبودم که یه فصل کامل پیتر رو دروازه بان دوم دیدم،رفت چون هنوز میتونست... رفتو رکورددار کلین شیت جزیره شد...فرانکی هم رفت و با سیتی به چلسی گل زد ولی بچه نبودم که غمگین ترین گلزن تاریخ رو نشناسم...بچه نبودم وقتی جان گفت: به چمپیونشیپ میرم چون واقعا از نظر روانی قادر نیستم جلو تیمی بازی کنم که ۲۲ سال بی نظیر رو تووش گذروندم  بزرگ شدم که میگن،لمپارد گزینه ی هدایت چلسیه... دیگه فک کنم خیلی بزرگ شدم آره...بزرگ شدم ولی من هنوزم عاشق همون قاب عکس بچگیمم...قابی که تووش؛پیتر میگیره،فرانکی گلش میکنه و جان بالای سر میبره