اما ماجرا خودم=یبار پیش مادربزرگم بودم بهش اختصارا میگم -عزیز - سید هم هستش. از کوچیکی میگفتم هنوز رو زبونم این کلمه میچرخه . بعد یکم باهاش صحبت کردم گفت یبار سر صبح رفتم باغچه خودم سبزی بچینم حول ساعت 5 .4 صبح . دیدم یه خانمه اونجا نشسته گردبند الله هم روی گردنشه و چند تا خصوصیات دیگه . منظورش همون روح بود. بعد ترسید رفت بالا .سبزی هم نچید مهمون هم داشت. گفت تو هم هروقت من نیستم اونجا نرو . ولی من حرف عزیز هم جدی نگرفتم . یبار رفتم اونجا سرگوش اب بدم . عزیز گفته بود اون خانمه -روح- روی تنه درخته. بعد گفتم بذار یه عکسی بگیرم ببینم چی میشه . بعد نگاه کردم عکسو ترسیدم. خدایش و بدون دروغ و خالی بندی - حتی میتونم هم قران هم قسم بخورم- عکس یه خانم افتاده بود سفید مانند عین روح بعد جالبتر اینکه قیافه اش عصبانی بود کاملا مشخص بود احتمالا از من عصبانی شده بود . . با خودم گفتم چرا ازش عکس گرفتم . خلاصه اینکه سریع عکس رو حذف کردم از گوشی و اونجا رو هم ترک کردم . حالا نمیدونم دوستان چه دلیلی میخواند بیارنند بگن تو دروغ میگی.. حیف عکسش و حذف کردم وگرنه میذاشتم .

ماجرای خودم - افسانه 7 واقعی
۳۶۶ بازدیدشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸ - ۱۹:۵۹


