سرد، طولانی، تاریک شاخه های آزاد در هوا رقصان، بادی چو ‌طوفان و صدای کر کننده اش گوشی برای شنوایی نیست... دستانی آلوده چشم ها در سکوت، لب ها پلک دوخته اند بروی شاخکی جغدی ذل زده بر خفاشی و سایه سنگین شک بر سر ترس آواز پرندگان خبر از رسیدن صبح میدهد لرزان در انتظار،

و باز خفگی آواز... سرانجام این شب چه میشود؟