مزدک میرزایی به ایران اینترنشنال پیوست؛ شبکه ای ماهواره ای با منابع مالی و اهداف مجهول که در مورد فلسفه کاری اش شبهات زیادی وجود دارد. قطعا تصمیم مزدک خطا بود و دیر نیست زمانی که او به اشتباهش پی ببرد؛ روزی که خواهد دانست پل های پشت سرش را ویران کرده و دیگر راه بازگشتی وجود ندارد. همه اینها سر جای خودش، اما می گویند این اواخر عرصه را بر او تنگ کرده بودند؛ طوری که نه گزارش درست و حسابی به مزدک می دادند و نه مجالی برای اجرا در اختیارش قرار می گرفت. حتی شایعه شده جلوی مستند تاریخچه داربی هایش را هم گرفته بودند و در مجموع فضایی ساختند که آرام ترین و سربه زیرترین آدم تلویزیون هم نتوانست تحملش کند.
حالا میرزایی رفته، اما شاید خیلی از این آقایان مدیر و مسوول دوست داشتند به جای او، عادل می رفت؛ کسی که قبل از مزدک پیشنهاد اغواکننده ایران اینترنشنال را دریافت کرد، اما حتی در بحرانی ترین روزهای زندگی اش هم حاضر نشد آن را بپذیرد. دوست داشتند عادل برود تا یک بار برای همیشه از شرش راحت شوند. اینطوری او «آدم بده» داستان می شد. شاید حتی خوش خیالانه روزهایی را تجسم می کردند که فردوسی پور تبدیل به یک سید محمد حسینی دیگر شده، اعتبارش ته کشیده و حنایش دیگر پیش هیچکس رنگی ندارد. فرمول خلاص شدن از دست او می توانست همین باشد.
خبر بد برای دوستان اما این است که عادل تیزهوش تر و وفادارتر از اینهاست. مردی که موهایش را در همین مملکت و برای مردم همین سرزمین سفید کرده، همچنان حبس نفسگیر صدا در گلویش را تاب می آورد تا زیر آسمان خودش نفس بکشد؛ پشت به دلارهایی که منبعش معلوم نیست. نه رفقا؛ این علامت سوال حالا حالاها مثل بختک روی تمام وجودتان سنگینی خواهد کرد؛ اینکه با نود چه کردید و صدای محبوب مردم را چطور در حنجره خشکاندید؟ کابوس پشت کردن به اراده و علاقه یک ملت، کماکان در طالع تان محفوظ است. صد حیف از مزدک محجوب که رفت، اما عادل میدان را به سود شما خالی نمی کند؛ اگرچه این روزها ناچار باشد بهای ماندن در وطن را با تنهایی و افسردگی، خانه نشینی و تماشای جولان بی هنرها بپردازد. این شب ها برای عادل هم شب های سختی است؛ شب های کوچ رفیق بیست ساله نریشن های نود. دریغ از سرمایه هایی که به دست شما تباه می شوند؛ یکی در غربت خودخواسته، یکی در تبعید خانگی.
رسول بهروش.