روزی روزگاری در آمریکا۱۹۸۴ وOnce Upon a Time in America 

کارگردان: سرجو لئونه

بازیگران: رابرت دنیرو . جیمز وودز الیزابت مک‌گاورن . برت یانگ تیوزدی ولد . جو پشی

  "می دونی پدربزرگم همیشه چی می‌گفت؟ قدم‌های بلند بردار. می‌گفت اینطوری هم زودتر می‌رسی هم کفش‌هات دیرتر خراب می‌شن"  

خلاصه داستان :  چند کودک در محلهٔ یهودی‌ها شبکه‌ای گنگستری مخصوص خود می‌سازند و کم‌کم فعالیت خود را گسترده می‌کنند، تا اینکه شبکه‌های بزرگ‌تر اقدام به نابودی آنها می‌کنند و دیوید آرونسون به زندان می‌افتد. چند سال بعد دیوید آزاد می‌شود رفقای او که حالا گنگسترهای حرفه‌ای شده‌اند او را به گروه خود دعوت می‌کنند… همه چیز مثل سابق است جز عشق که روابط دوران کودکی را متفاوت می کند.

  نكاتی درباره ساخت فیلم:  برای ساخت سینمایی «روزی روزگاری در آمریكا» ۳۰ میلیون دلار هزینه شد؛ این فیلم پس از ۸۹۴ بار نمایش در آمریكا ۲۴۱ هزار دلار برای سازندگانش به بار آورد. فیلمبرداری «روزی روزگاری در آمریكا» ۱۴ژوئن ۱۹۸۲ آغاز شد و تا ۲۲ آوریل ۱۹۸۳ به طول انجامید؛ مراحل فنی فیلم نیز نزدیك به یك سال طول كشید.  تدوین نهایی فیلم ۲۶۹ دقیقه بوده که در زمان اکران برای جشنواره بین‌المللی فیلم کن ۴۰ دقیقه از فیلم در ممیزی حذف می‌گردد سپس برای اکران در آمریکا این فیلم کوتاه‌تر شده و به ۱۳۹ دقیقه کاهش می‌یابد که همین امر ناخشنودی سرجیو لئونه و قهر او با دنیای سینماو هالیوود را به همراه داشت. این فیلم در بخش غیرمسابقه‌ای جشنواره بین‌المللی فیلم کن در سال ۱۹۸۴ رتبه نخست را به خود اختصاص داد.

یادداشت فیلم روزی روزگاری در آمریکا:  روزی روزگاری در آمریکا شاهکاری ست که در موقع اکران به دلیل سلاخی هایی که روی آن انجام شده بود، توجهی را جلب نکرد. ولی زمانی که نسخه ی کامل آن در دسترس عموم قرار گرفت، همین طور محبوب و محبوب تر شد تا این که حالا جایگاهی بسیار رفیع در سینما پیدا کرده است. روزی روزگاری در آمریکا فیلم عظیمی است. نه از لحاظ دکورها و خرج و مخارجش. بلکه به خاطر شاعرانگی غریبش و تأثیری که بر مخاطب می گذارد. این صفحه که هیچ، اگر یک شماره ی روزنامه را هم فقط به این فیلم اختصاص دهیم، در مقابل جنبه های مختلف و لایه های متعدد فیلم، هیچ است. امسال بیست و پنجمین سال اکران روزی روزگاری در آمریکا است. ولی بهانه ی ما برای پرداختن به این فیلم، ۲۵ سالگی آن نیست. خود روزی روزگاری در آمریکا، بهترین بهانه است. برای پرداختن به چنین شاهکاری نیاز به هیچ بهانه ای نداریم. به تاریخ سینما که نگاه کنیم، متوجه می شویم که تا دلتان بخواهد فیلم خوب در این صد و اندی سال ساخته شده است. دقیق تر که بنگریم، می بینیم فیلم خیلی خوب هم زیاد داریم. حتی فیلم هایی که بتوان به آن ها لقب شاهکار داد هم کم نیستند. اما فیلم های بزرگ خیلی کم به چشم می خورند. این دیگر فراتر از خوب و بد بودن فیلم هاست. فیلم هایی که اگر آن ها را شاهکار هم بنامیم، باز ظلمی بزرگ در حقشان انجام داده ایم. فیلم هایی که تأثیرشان روی تماشاگر محدود به یک ساعت و یک روز و یک سال نیست. این فیلم ها، فیلم های عمر یک انسان هستند. فیلم هایی که می توانند مسیر زندگی یک نفر را تغییر دهند، فکر و اندیشه ی او را شکل دهند و دیدگاه او نسبت به دنیا را دستخوش تغییر کنند.  به ژانرهای مختلف که بنگریم، متوجه می شویم که هیچ ژانری به اندازه ی ژانر گنگستری، شبیه وسترن نیست. نمی دانم این جمله را چه کسی گفته که “گنگستر همان وسترنر است که به جای اسب، سوار ماشین می شود و به جای دولول، رولور حمل می کند”. سرنوشت آن ها هم یکسان است و جامعه ی اطراف گنگستر هم بی شک شبیه جامعه ی وسترن است. برای همین اتفاقی نیست که لئونه در هر دو ژانر استاد نشان می دهد. وقتی وسترن می سازد، می شود خوب، بد، زشت و روزی روزگاری در غرب و وقتی فیلم گنگستری می سازد، روزی روزگاری در آمریکا از دل آن درمی آید. روزی روزگاری در آمریکا با تغییرات جزئی، می توانست اصلاً یک وسترن باشد. ظواهر و جزئیات دچار تغییرات شده اند. ولی ماهیت همان است.  در بنیان اخلاقی غرب وحشی، زن جایگاه والا و ویژه ای دارد. برای همین است که در وسترن ها زن را غالباً به شکل رؤیایی دور از دسترس تماشا می کنیم که سرانجام هم وسترنر به آن دست نمی یابد. خود لئونه در روزی روزگاری در غرب، شاید غریب ترین و باشکوه ترین تصویر را از زن نمایش داده باشد. در آن جا ورود زن به منطقه، در حکم ورود تمدن به منطقه ای وحشی است.  سرجیو لئونه بی شک یکی از کاندیداهای اصلی کسب لقب “شاعر سینما” است. شاعرانگی در تمام فیلم های او به چشم می خورند. لئونه لطیف ترین فیلم ها را در دل خشن ترین ژانرها ایجاد کرده است: وسترن و گانگستری. همین تضاد میان درونمایه ی ژانرها و آن چه لئونه از دل آن ها بیرون کشیده است، بیش از پیش توجه ما را به این مسأله جلب می کند. ته دو فیلم “روزی روزگاری” لئونه را که بررسی کنیم، به طرز جالبی متوجه می شویم در دل تمام رقابت ها و خشونت ها و انتقام ها، عاشقانه ی لطیفی جریان دارد. در روزی روزگاری در غرب، بخش مهمی از پیرنگ فیلم، تلاش پنهان سه مرد (شاین، سازدهنی و فرانک) برای به دست آوردن شخصیت زن فیلم است. در روزی روزگاری در آمریکا هم این مسأله (شاید بیش از هر فیلم دیگر لئونه) به چشم می خورد. به یاد بیاورید جایی را که دبرا از نودلز می پرسد: “خیلی منتظرم شدی؟” و نودلز به سرعت، انگار سال های سال می خواسته این حرف را به دبرا بزند، می گوید: “همه ی عمرم”. این سکانس یکی از بهترین صحنه های رمانس تاریخ سینما از دید من است. همین عوامل باعث می شود که هر جا اسمی از لئونه بیاید، کنارش لقب شاعرانه هم به چشم بخورد.  سکانس پایانی فیلم و آن خنده ی دنیرو، یکی از کوبنده ترین بخش های فیلم هم به شمار می رود. آن خنده ی نودلز رو به دوربین، با توجه به همه ی چیزهایی که در طول فیلم دیده ایم، بسیار تلخ و کنایی جلوه می کند و بیش از هر چیز یادآور جمله ای است که در همین فیلم گفته شد: “زندگی مسخره تر از یه تیکه کثافته”!