#داستان_کوتاه

پیرمردی در حالی که کودکی زخمی و خون‌آلود را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می‌کنم به داد این بچه برسید. ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار گفت:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو قبل از بستری و عمل پرداخت کنید. پیرمرد گفت:اما من پولی ندارم. حتی پدر و مادر این بچه رو هم نمی‌شناسم. خواهش می‌کنم عملش کنید. من پول رو تا شب فراهم می‌کنم و براتون میارم. پرستار گفت:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:این قانون بیمارستانه، اول پول بعد عمل. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. صبح روز بعد همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروز می‌اندیشید.

واقعا پول این‌قدر با ارزشه؟