خوزه مورینیو هم به مانند مربیان مشهور دیگر به یک مربی حاضری خور تبدیل شده، او دیگر هیچگاه ریسکی نمی کند که چند بازیکن جدید به فوتبال معرفی کند و یا حتی کمی خودش را دچار خطر بکند. او خودش را آن چنان بزرگ می بیند که با کنایه به پلگرینی بگوید "من مثل بعضی ها اگر از رئال مادرید جدا بشوم به تیم ضعیف تر نمی روم". این چنین ادبیاتی نشان می دهد که آقای خاص  فقط قرار است هنر خود را در قهرمان کردن تیم های بزرگ و متمول ببیند و نه چیز دیگر. مساله ای که دیگر نمی توان آن را خاص و بدیع دانست. او شباهت زیادی به گواردیولا دارد که حضورش در بایرن مونیخ به این دلیل بود که می دانست بایرن تمام شرایط را برای قهرمانی متوالی در بوندس لیگا و درخشش در لیگ قهرمانان داراست. همین برای آن که آنها را بهترین مربی جهان بخوانند کافی است گویا، ولی جالب اینجاست با وجود مهیا بودن همه شرایط آنها دچار شکست های سنگین هم شدند.

اگر مورینیو به مانند یورگن کلوپ توانایی کسب دو قهرمانی متوالی در بوندس لیگا و یا به مانند سیمئونه توانایی کسب قهرمانی در حضور دو غول اول اسپانیا در لالیگا را داشت به واقع می شد او را بهترین مربی جهان دانست و گفت لقب  خاص برازنده اش است. حالا دیگر کری خوانی برای آرسن ونگر و القای این مساله که او مربی برای شکست خوردن است چه فایده دارد، در حالی که ونگر حداقل یک جام برای هواداران در فصل گذشته به دست آورد و بازهم چند جوان را به فوتبال دنیا معرفی کرد، در عوض  آقای مورینیو چه کرد؟  در فصل گذشته به جز یک بازی مقابل منچستر سیتی که توانایی های خودش را نشان داد در همه فصل یا مجبور بود از فوتبال اتوبوسی دفاع کند یا مربیان تیم های ضعیف را به فوتبال اتوبوسی متهم کند.

 هرچند هنوز هواداران افراطی مورینیو آن قدر او را می ستایند که که حتی تساوی صفر صفر در مادرید مقابل آتلتیکو را به توانایی های او ربط می دهند، اما واقعیت این است که آقای مورینیو دیگر چیز جدیدی برای فوتبال ندارد. یعنی رومن آبراموویچ نمی توانست همین سیمئونه را به چلسی بیاورد و حتی برای خرید همان ستاره های آتلتیکو تخفیف بگیرد؟ لا اقل سیمئونه برای چنین فوتبالیست های نسبتا متوسطی روحیه جنگجویی  گلادیاتوری شان را در چلسی نابود نمی کند.