زندگی رو میشد در شادی ها و غم ها تعریف کرد البته که مفهوم کلی هم همین تعریف رو می رسونه ولی چیزی که خیلی راجع به این تعریف مهمه "کفه ی سنگین" هست که برای بعضی ها کفه ی سنگین روی شادی هست و برای بعضی دیگر سنگینی این کفه روی غم می باشد .. زندگی من جزو اون قشر از انسان هاست که زندگی من رو با کفه ی سنگینی "غم" انس داده و در آمیخته به گونه ای که شادی به مثال ثانیه ای می گذشت در حالیکه غم به مثال سالی طول می کشید.

تولده من همزمان با مرگ یکی از عزیزترین افراد فامیل(پسرعمم) اتفاق افتاد طوری که تنها کسی که می تونست مادرم رو هنگام زایمان بفرسته بیمارستان عموی بزرگم بود و بقیه درگیر فاتحه خونی بودن .. شاید این یک پیام بود برای اینکه سرنوشت، چه چیزی رو برام رقم زده.

کودکیم با آن همه شور و شوق، با آن همه شلوغ بازی های کودکانه ولی آن لبخند ها همچون طلوعی بود که غم همچون غروبی جایش رو می گرفت .. آخرین فرزنده این خانواده ی پر جمعیت بودم، چون به قول مادرم ته تغاری بودم باید بیشتر مرا مورده محبت خود قرار میدادن و یا لوس میکردن، البته که کم لطفی ست که محبت همراه با مهربانیشان را هرچند اندک را نادیده می گرفتم ولی  این چیزیه که برای یک کودک لازم بود ولی بحث همان کفه سنگینی ست که در مورده من همیشه به سمت ناراحتی و غم پایین می آمد.

مادر بزرگی(مادر پدرم) داشتم به بزرگیه یک کوه که از صبح تا شب مشغول به کار بود و هیچ گاه یکجا ساکت نمی نشست از دسته آن پیرزن های دوست داشتنی و محلی که با آن لهجه زیبا باعث میشد از کمال همنشینی با اون خسته نشی .. به همان اندازه مهربانی، نامهربانی داشت شاید بیشتر که باعث شده نامهربانی هایش بیشتر در خاطرم باشد، اورا دوست داشتم و برای آرامش روحش دعا میکنم ولی دوست نداشتن های آن شاید باعث شده بود که من هم آن حس دوست داشتنیش در وجودم از دست برود ولی نه تماما.

در حضور مادربزرگم، پدرم خشمش بر محبتش همیشه چیره میشد من را دوست میداشت و در عین حال بر رویم خشم میکرد و گاهی کتک و مادری که همیشه پناهم بود .. زندگی خانوادگی آن چنان دلنشین نبود یا اگر بود زود گذر بود. برادر و خواهرم هم رنج می کشیدن و گاهی رنجشان را سره من خالی میکردن، هیچکس به اندازه من تو دار نبود با اینکه رنج ها همه و همه به من ختم میشد حتی اگر مقصر رنجششان من نبودم.