خسته از جنگ و دعوا، سروصداهای بی خودی و گاهی تهمت های بی اساس باعث میشد از زندگی سیر بشی..
فامیل های پدریم بیشتر نزدیک به ما بودن تا فامیل های مادریم چونکه آخه اونا شهرستانی بودن و سالی یک بار یا دوبار وقت میکردن سر بزنن و باالعکس، زندگی با اون ها برام لذت بخش تر بود تا با فامیل های پدریم هرچند اوناهم بعده یه مدت خراب کردند و در پس اون چهره خندانشون، چهره ی سیاهی هم وجود داشت.
دو پدربزرگ و دو مادربزرگ داشتم، بین اون ها فرشته ترین مادربزرگم(مادر مادرم) بود در خردسالی اون رو از دست دادم ولی هیچوقت چهره ی سفید و خندانش از ذهنم پاک نشد، همیشه اون رو "ننه تاج طلا" صدا میکردیم .. فرشته بعدیه زندگیم(آخرین فرشته) کوچک ترین عموم بود، از خردسالی با ازدست دادن عزیزانم و همینطور رفتارهایی که بامن میشد باعث شده بود دختری افسرده باشم و هر روز به این افسردگی اندوخته میشد، ولی آخرین فرشته باقی مانده ی زندگیم درمانش رو به عهده گرفته بود با اینکه سن کمی داشت با اینکه رفت و آمد براش سخت بود(شهرستان سکونت میکرد) با اینکه دکتر نبود ولی درد من رو می فهمید. بخاطره من زیاد بهمون سر میزد طوری بهش متصل شده بودم که به پدر و مادرم نشده بودم، محرمه اسرارم بود، منو همیشه در آغوش میگرفت و حرف هایی که تو دل داشتم رو باهاش در میون میذاشتم گاهی با وسایل گران قیمتش مثل لپ تاب(که تا اونموقع اندک بودن کسایی که چنین وسیله ای داشتن) و ... میگذاشت دسترسی داشته باشم در حالیکه خانواده من، اجازه دسترسی به بی ارزش ترین وسایل هم نمیداد.
مدت ها گذشت و با حضورش احساس شادی میکردم، بهترین شخص زندگیم شده بود اینقدر من رو دوست داشت که وقتی به خونمون می اومد کسی از اعضای خانوادم به خودشون اجازه نمیدادن با من بدرفتاری کنن چونکه عموم با اینکه سن کمی داشت ولی بزرگ می پنداشتن و همین باعث میشد رفتار ملایمت آمیزی داشته باشند .. شاد بودم وقتی خبر می رسید چند روز دیگه به خونمون میرسه لج بازگی هام رو میذاشتم کنار و زندگی روز مرم رو به بهترین شکل انجام میدادم طوری که حتی غذام رو دیگه نصف و نیمه نمیخوردم انگار خورشید زندگی دوباره بر من تابیده بود، گذشت تا اینکه دیگه خبری ازش نشد. دل سرد شده بودم هیچکس هم جوابم رو نمیداد تا اینکه فهمیدم بیمارستان بستری شد حتی من رو به عیادتش نبردن و فقط خودشون تنها می رفتن، هر روز و هرشب دعا می کردم خدایا عموم نمیره به جز اون کسی رو تو دنیا ندارم، به خدا میگفتم جون من رو بگیر و به عمر عموم اضافه کن ولی خدا حرف دل یک کودک ده یازده ساله رو بی جواب گذاشت.
بی قرار بودم حتی در مدرسه هم به دوستام اهمیت نمیدادم طوری که ناظم مدرسمون که رفاقتی با مادرم داشت راجع به افسردگیم به مادرم گزارش میداد، گذشت تا اینکه عید نوروز شد و خبر فوتش رسید. نمیدونم شاید لحظات آخر به من فکر میکرده شاید میگفته چرا زهرا به من سر نزده حقش بود کنارش باشم حقش بود موقع مردنش سرش رو به سینه می چسبوندم حقش بود در کنارش می بودم فقط میدونم غریب از دنیا رفت چون همسری پلید داشت که بچش رو می خواست ازش بگیره همیشه فکر میکنم زنش باعث مرگش شده .. وسایلم رو جمع کردم و وقتی همه آماده شده بودن با ماشین برای تشییع جنازش حرکت کنن با چشمانی اشک بار رفتم که سوار ماشین بشم ولی دیدم پدرم دستم رو گرفت و گفت تو حق نداری بیای! این بدترین جمله ای بود که میتونستم تو اون لحظات بشنوم هنوز که هنوزه باورم نمیشه حتی برای تشییع جناش نرفتم، سخت تر از این تنبیه به عمرم نچشیده بودم .. بعد از یکی دوسال مادرم من رو برد شهرستان سره مزارش، وقتی رسیدم عکس خوشکلش رو رو سنگ قبر کشیده بودن، قبلا اون من رو در آغوش میگرفت و درد و دل میکردم ولی اینبار من اونرو در آغوش گرفتم و درد و دل کردم با اینکه دستش از این دنیا کوتاه بود ولی کسی رو بهتر از اون برای شنیدن درد و دل هام پیدا نکردم.



