سالهای نه چندان دور بود که جوانکی بیش نبودم سرشار از  غرور وارد دانشگاه شدم در اولین روزها بسیار جدی گرفتم و همه ی کلاس ها رو با جدیت شرکت میکردم و همیشه 4 دفتر و 2 خودکار همراه داشتم فکر میکردم الان چه چیز عجیبی در انتظارم هست و چه اتفاقی قراره بیوفته همه کلاس ها رو با برو بچ تیمی میرفتیم و انتخاب واحد هامون کپی  پیست هم بود ترم اول که گذشت و یک ریدمان جادویی به یاد گذاشتیم بعد از اون دیگه از دفتر و خودکار خبر نبود و یادمه ترم های آخر به زور یه کلاس میرفتیم از برو وبچ هم دیگه خبری نبود و هر کی دنبال پاس شدن خودش بود و یه عالمه واحد افتاده رومون هوار شد 

اما خداییش از یه جایی به بعد دیدم اوضاع خطریه حدود ترمهای 5 بود شروع کردم به خوندن به روش آرنولد شوارتزنگر

(خاطرات دانشگاه از زبان عقب مونده ملقب به کروکودیل اورجينال طرفداری )