Un sueño soñaba anoche, soñito del alma mía, soñaba con mis amores que en mis brazos los tenía. Vi entrar señora muy blanca, muy más que la nieve fría. – ¿Por dónde has entrado, amor? ¿cómo has entrado, mi vida? Las puertas están cerradas, ventanas y celosías. – No soy el amor, amante, soy la muerte, Dios me envía. – ¡Ay, muerte tan rigurosa, déjame vivir un día! – Un día no puede ser, una hora tienes de vida. Muy de prisa se calzaba, más de prisa se vestía, ya se va para la calle en donde su amor vivía. – Ábreme la puerta, blanca, ábreme la puerta, niña! – ¿Cómo te podré yo abrir, si la ocasión no es venida? Mi padre no fue a palacio, mi madre no está dormida. – Si no me abres esta noche, ya no me abrirás, querida. La muerte me anda buscando, junto a ti, vida, sería. – Vete bajo mi ventana, donde labraba y cosía. Te echaré cordón de seda para que subas arriba y si el hilo no alcanzare, mis trenzas añadiría. Se rompió el cordón de seda, la muerte que ahí venía: – Vamos, el enamorado, que la hora ya es cumplida.
***********************
رویایی که من شب خوب می دیدم ، رویایی کوچک از روحم
خواب عشقم را می دیدم که در میان بازوانم گرفته بودم
دیدم که بانویی خیلی سپیدی وارد شد ، خیلی سردتر از برف
از کجا وارد شدی عشقم ؟ چگونه وارد زندگیم شدی ؟
درها و پنجره ها همگی بسته اند
من عشق نیستم ، من مرگ هستم ، خدا منو فرستاده
اوه ، مرگ چقدر ناگواره ، بگذار یکروز زنده بمانم
تو نمیتونی یک روز زندگی کنی ، فقط یکساعت از زندگیت مانده
با عجله زیادی کفشهایم را پوشیدم ، با عجله بیشتری لباسهایم را
درحال او به خیابان میرود ، جایی که عشقش زندگی میکرد
در رابرایم باز کن ، سپید ، در رابرویم باز کن دختر
چطور میتونم در را بازکنم ، اگر موقعیتش نیامده
پدرم کاخ نیست ، مارم خفته نیست
اگر امشب در را برایم باز نکنی ، عزیزم تو هیچ وقت برایم بازش نخواهی کرد
مرگ بدنبالم هست ، زندگی با تو خواهد بود
برو زیر پنجره ام ، جایی که دوخت و دوز می کنم
من طنابی ابریشمی برای بالا آمدن برایت خواهم انداخت
اگر ریسمان قادر نباشد ، گیسوانم را نیز اضافه می کنم
طناب ابریشمی پاره شد ، مرگ سر رسید :
بیا که برویم ، عاشق ، زمان فرا رسیده



