امشب به اجبار خانواده رفتیم خواستگاری و سر حرف باز شد .پدر دختره همسایمون بودن گفت خوب شغلت جی هست گفتم اشپز هستم .گفت من دخترم پاره تنم هست و تو زندگی براش هیچی کم نزاشتم دوست دارم تو ارامش باشه باید خونه شخصی داشته باشی ماشین شخصی و مهریه دختر من باید سنگین باشه تا ارزشش بره بالا و تحصیلات عالیه .تنها چیزی که داشتم یه خونه بود یه دفعه فکر کردم دیدم خونه خودشون رهن هست که بنگاه پسر داییم اجاره کرده بودن و یه ماشین قسطی خریده بود بعد بازنشتگی اموزش پرورش خریده بود .پدر خانواده گفت چرا حرف نمیزنید اقای جوکار .خودمو جمع جور کردم گفتم وقتی چند تا بزرگتر نشستن حرف زدن صحیح نیست ولی اگه اجازه هست چند کلمه ای صحبت کنم .بعد از اجازه گرفتن گفتم اقای شمس اگه بی ادبی نشه قبل از اینکه این درخواست ها رو داشته باشید یه نگاه به زندگی خودتون بندازید شما که مستاجر هستید هنوز بعد از ۵۵ سال از زندگیتون خونه شخصی ندارید .ماشینتون هم قسطی هست شما چجوری از من میخواید که با این شرایط سخت این همه کار رو بکنم .مامانم گوشه کوتم میکشید میگفت بشین گفتم مادر جان دارم حرف میزنم .شما میش خودتون چی فکر کردید .البته زندگی دخترتون هست حق دارید براش بهترین تصمیم هارو بگیرید ولی من این شرلیط رو ندارم داشتمم با این چیزایی که گفتید حاظر نبودم ازدواج کنم شما هم معلوم هست نمیخواید دخترتون با من ازدواج کنه که این شرایط سخت رو گزاشتید .بابم خیلی ناراحتدشد یه تو گوشی بهم زد گفت تو دیگه پسر من نیستی .یاد فرق گزاشتن های بابام افتادم با داداشام گفتم به جهنم که نیستم مثلا اون موقع که بودم چه کاری باسم کردی که الان نیستم میخوای بکنی .دختره هم سینی چاییداز دستش افتاد و رفت تو اتاق .الان زدم بیرون تو خیابونا ولو دارم میچرخم و فکر کنم مامان و بابا و عموم هنو اونجادباشم ....
به شخمم نیست ولی بخاطر اشک مادرم داغونم دوست دارم همین الان بمیرم چیکار کنم .دام دق میکنم .به نظرتون کارم اشتباه بود یا درست .میشه کمکم کنید



