روزی شیخی وارد یک آسیاب گندم شد!
دید آسیاب به گردن الاغ بسته شده الاغ میچرخید و آسیاب کار میکرد!
اما به گردن الاغ یک زنگوله آویزان بود ، پس از آسیابان پرسید : برای چه به گردن الاغ زنگوله بسته اید؟
آسیابان گفت :
برای اینکه ایستاد بدانم کار نمیکند...
شیخ دوباره پرسید :
خب اگر الاغ ایستاد وسرش را تکان داد چه؟
آسیابان گفتد :
شیخ خواهشا این پدرسوخته بازی های خودتون رو به الاغ ما یاد نده!!


