مهد کودک میرفتم و 6 سالم بود ( حدود بیست و چهار سال پیش). اون موقع بابام منتقل شده بود بوشهر. هر روز سرویس میومد منو میبرد مهد کودک. وسطای سال، یه روز مریض شدم و نرفتم مهد. اون روز که مریض بودم و حالت تهوع زیادی داشتم، فکرای عجیب غریبی میومد توی ذهنم. نمیدونم چرا.
توی فکرم میومد، فردا که سرویس میاد دنبالم، دیگه بچه ها مثل قبل نیستن. توی فکرم میومد که توی سرویس آدمای بزرگ هستن و میخوان اذیتم کنن. خلاصه نمیدونم چرا همش توی این فکر بودم.
فردا شد و رفتم دم خونه منتظر سرویس. همون مینی بوس همیشگی بود ولی وقتی رفتم بالا دیدم توی مینی بوس پر از بچه های بزرگ چهارم، پنجم دبستانیه. فقط من اونجا از بچه های مهد بودم. تا به مهد برسم برام صد سال طول کشید و اون بچه ها خیلی اذیتم کردن و معمولا میزدن توی سرم.
هنوز که هنوزه این خاطره یکی از عجیب ترین اتفاقات عمرمه. دقیقا همون فکری که روز قبل میکردم، فرداش تکرار شد. اونم برای یه بچه 6 ساله...


