کلاس اول دبستان بودم ( تقریبا بیست و سه سال پیش). زنگ تفریح شد. همون اولین زنگ تفریح اون روز بود. روزای اول مدرسه هم بود. رفتم آبخوری که آب بخورم ولی یه بچه همنطور دهنشو چسبونده بود به لوله و همینطور آب میخورد. هر چی بهش میگفتم، نمیومد کنار تا آب بخورم ( لوله های دیگه هم شلوغ بود، اینم از بدبختیای ما دهه شصتیا بود که 90 درصد عمرمون توی صف بودیم، از نونوایی بگیر تا آبخوری و سلف دانشگاه، بگذریم...). خلاصه داشت زنگ میخورد. نمیدونم چی شد که یه دفعه سر اون بچه رو با دست گشیدم عقبو و محکم صورتشو کوبوندم توی لبه آبخوری ( خدایی هنوزم نمیدونم چی شد که یه دفعه اینجوری کردم). کسی هم ندید چون گوشه بود. خلاصه صورتش شد پر خون و من فرار کردم. اون مدرسه بعد از هر زنگ تفریح صف تشکیل میشد و میرفتیم توی کلاس. اون بچه اومد پیش ناظم و با صورت پر از خون ماجرا رو گفت. ناظم هم عصبانی گفت بیا توی تمام صفا بگرد و شناساییش کن. منم قرمز قرمز شده بودم و خیلی ترسیده بودم و فقط از خدا کمک میخواستم. خلاصه اون بچه به صف ما رسید (لبش ترکیده بود و صورتش خونی خونی بود) ، منو هم دید ولی رد شد. نمیدونم چرا ولی احتمالا صورتمو از قبل درست ندیده بود...

خلاصه به خیر گذشت...

اینم بگم که درست چند روز قبلش، یه بسته هزاری ( حدود سی هزار تومن اینا بود) توی حیاط پیدا کردم و دادم تحویل دفتر. بعدش فهمیدم حقوق یک ماه یکی از معلمای چهارم دبستان بوده. خلاصه خدا هوامو داشت وگرنه کلام پس معرکه بود...

مخلص همگی