داستان دیداری که نشان داد منچستر آن غول غیر قابل دسترس و ماورای تصور نیست.

بیایید هیچوقت در ذهنمان، از تیم ها غول نسازیم. دقیقا وقتی گل چهارم منچستر یونایتد توسط دنیل جیمز با تحقیر کپا و نام بزرگ و مقدس چلسی وارد دروازه شد ، در آن ذهن زود باور و نازک نارنجی ام از منچستر غولی ساختم که با بقیه تفاوت داشت. تفاوتش آن بود که غیر قابل دسترس بود ، محاصره نمیشد چون حریفان در حصارش بودند. به پوگبا که دو پاس گل داد ، عشق ورزیدم. با پوستر رشفورد که دو گل زد مغزم را کادو کردم . مغزم همان مغز زود باور بود.  همه چیز تا امشب قهرمانانه بود. حتی تا وقتی که گل اول منچستر توسط مارسیال وارد درواره ولوز شد. به هوا پریدم...حالا بعد از مدت ها ناکامی ، اشک ، حسرت با مورینیو و سایر مربیان، حالا با سولسشر در آن باغ زیبای بهشت دست در دست هم قدم میزند.  آن لحظه به کل فراموش کردم ولوز یک غول کش است‌‌. حتما عاشقانش میگویند:( ای کاش فراموش نمیکردی!) اما دنیای "ای کاش ها "جدا بود، در این دنیای عادی یک ضربه سر از بازیکن ولوز و اصابت توپ به تیر دروازه میتوانست هشدار خوبی باشد اما ولوز از حصار منچستر که در ذهنم ساختم در آمد ، آن غول را قابل دسترس کرد، حالا چندان هم دور از دسترس نبود. یک ضربه از پشت محوطه جریمه با کات داخل پا توپ را بالاتر از انگشتان دخیا به تور چسپاند. بعد از آن منچستر فشار اورد و پنالتی بدست آورد. نتیجه صحبت بین رشفورد و پوگبا این بود که پوگبا پشت می ایستاد. با همان اعتماد به نفس، با بدنی صاف و تنومند ، بدون دلهره و ترس پشت توپ ایستاد ، اما توپ جایی را آرام تر از دستان پاتریسیو ندید. منچستریونایتد در این بازی متوقف شد و برای ما تجربه ای ساخت که گول این مغز زود باور را نخوریم.