خاطره خودم
سال سوم راهنمایی معلم دینی ما ی مرد ۳۴_۳۵ساله بداخلاق وکچل بود و باابهت همه ی بچه ها ازش میترسیدن حتی اجازه دستشویی ازش نمیگرفتن . با اکیپ ما خیلی لج بود و همیشه دنبال بهونه بود ازمون
با بچه های اکیپ نقشه کشیدیم حالشو بگیریم روز دوشنبه زنگ اخر دینی داشتیم ،زنگ تفریح قبلش یکی از بچه ها اش خورد و تو کاسش پرش اب کرد اورد سر کلاس
معلم ما اومد و رفت پای تخته بنویسه به نام خدا(چون خطاط بود زیاد لفتش میداد) منم چون نقصم خوب بود ی کاغذو خیس کردم مچاله کردم واسش با تمام قدرت پرت دادم از شانس بد من صاف خورد تو سرش انقد محکم بود کاغذ باز شد و تقریبا پشت سرشو گرفت وکلاس منفجر شد از خنده ولی چشمتون روز بد نبینه برگشت ی عالمه فحش داد ........ ولی بچه ها هنوز میخندیدن و مسخرش میکردن اینم فقط داد میزد و فحش میداد ک یهو از حال رفت فشارش افتاد( ابهتش له شد) بیچاره بردنش دفتر اب قند خوردنش .....خلاصه دم بچه ها گرم هیچکی لو نداد ولی پایانی همه رو ۱۰ داد


