عباس میرزا ولیعهد قاجار پس از شکست نظامی از روسیه به خودآگاهی در مورد عقب ماندگی جامعه ایرانی و دگرگونی و پیشرفت ممالک مغرب زمین رسید. از این رو تمام دغدغه اش این بود تا بانی اصلاحاتی شود که ایرانیان را هوشیار و جان تازه‌ای به آنها بدهد. هنگامی که در ۱۱۶۸ خورشیدی عباس‌میرزا در قصبه نوا از توابع لاریجان به دنیا آمد، باباخان در همان سال صاحب پنج فرزند پسر دیگر نیز شد اما این کودک که بزرگتر از همه نیز نبود، مورد عنایت ویژه آقامحمد خان قاجار قرار گرفت و بختش برای ولیعهدی بسته شد تا اینکه باباخان با عنوان فتحعلی شاه تاج سلطنت را بر سر گذاشت و عباس میرزا را برای ولیعهدی خود معرفی کرد. ولیعهد جوان قاجاری به حکومت آذربایجان منصوب شد تا با شماری از زبده‌ترین اشخاص و معتمدان شاه راهی محل مأموریت خود شود؛ میرزا اسدالله ‌خان وزیر لشکر و سلیمان خان اعتضادالدوله مأمور انجام خدمات نظامی و رسیدگی به قشون شدند و میرزا عیسی قائم مقام فراهانی به عنوان شخصی کارکشته در امور سیاسی و حکومتی کار تربیت و مشاوره ولیعهد در این زمینه را عهده ‌دار شد تا زندگی جدید و پر از حادثه ای برای شاهزاده قاجاری رقم بخورد؛ زندگی که آغاز آن را با هجوم روس ها به گنجه و قتل عام ایرانیان این شهر و اخراج و نفی بلد زنان، کودکان و سالخوردگان رقم خورد. در چنین شرایطی ولیعهد به مقابله با روس ها شتافت و هرچند شکست هایی بر آنها وارد کرد در نهایت طی ۲ دوره جنگ های چندین ساله شکست خورد و روس ها توانستند بخش هایی از ایران را جدا کنند اما نتیجه این جنگ ها و مشاهداتی که ولیعهد قاجاری از عقب ماندگی سپاه و جامعه ایرانی از یک طرف و دگرگونی و پیشرفت ممالک مغرب زمین داشت، باعث تولد نوعی خودآگاهی در وجود عباس میرزا شد تا در نهایت به این پرسش برسد که علل و ریشه های چنین عقب ماندگی چیست؟ ولیعهد قاجاری که خود را مانند موج های خشمگین دریا که در برابر صخره های استوار خرد می شوند، مقهور می دید و تمام کوشش ها و دلاوری هایش در برابر سپاه فلانژ روس ها شکست خورده بود، پریشان و مبهوت در پی یافتن پاسخ برای آن چیزی بود که مملکتش را از این فلاکت و بدبختی نجات دهد. چنان که رو به پیر آمده ژوبر فرانسوی می کند و می گوید: ای مرد بیگانه! تو این ارتش این دربار و تمام دستگاه قدرتم را میبینی ولی گمان مبر که من مرد خوشبختی باشم. افسوس! چگونه من می‌توانم چنین باشم. این آغازی برای آگاهی عباس میرزای قاجار بر عقب ماندگی کشورش بود، آنچنان که هیچ شاهزاده ای پیش و پس از او بر چنان عقب ماندگی آگاهی نیافت. ولیعهد قاجار در سخنانش با ژوبر به ناکامی های خود و مملکتش اشاره می کند و می گوید: مردم فیروزی های مرا سخت می ستایند در حالی که من به تنهایی از ضعف خود آگاهم چه کرده ام که مورد احترام جنگجویان غرب واقع شده ام؟ چه شهری را من تسخیر کرده ام چه انتقامی از مستولی شدگان به استان‌هایمان تا کنون توانستند بکشم؟ من جز با چهره ای شرمگین نمی توانم با ارتشی که پیرامون مرا گرفته است دیده بیفکنم هنگامی که باید نزد پدرم برسم چه خواهد شد؟ از سخنان عباس میرزا می توان متوجه شد که بر این مسئله که ضعف مملکتش چیست آگاه شده و نیک می دانست که اروپا در چه جایگاهی قرار دارد. وی سخت تحت تاثیر شکست از روس ها قرار گرفته بود و اذعان داشت که از شهرت فیروزی های ارتش فرانسه آگاهی دارم و همچنین دانسته ام که دلاوری‌های روس ها در برابر ایشان جز یک ایستادگی بیهوده نیست با این همه یک مشت سرباز اروپایی تمام دسته های سپاه مرا با ناکامی مواجه ساخته و با پیشرفت های تازه خود ما را تهدید می‌کنند. رود ارس که سابقه همه آن در میان استان‌های ایران بود امروز سرچشمه در سرزمین بیگانه است و به دریا می ریزد که پر از کشتی دشمنان ماست ... به همین دلیل نیز در پی یافتن جوابی می گردد و به ژوبر می گوید: آنچه توانایی که شما را تا این اندازه از ما برتر ساخته است دلایل پیشرفت شما و ضعف ثابت ما کدام است؟ شما هنر حکومت نمودن هنر فیروزی یافتن هنر به کار انداختن همه وسایل انسانی را می دانید در صورتی که ما گویی محکوم شده که در لجنزار نادانی غوطه ور باشیم و به زور درباره آینده خود بیندیشیم ... ای بیگانه به من بگو که چه باید کنم تا جان تازه‌ای به ایرانیان بدهم آیا من هم باید همانند این تزار مسکوی که کمی پیش از این از تخت پایین می‌آمد تا شهرهای شما را تماشا کند از ایران و تمام این دستگاه پوچ ثروت دست بکشم یا بهتر این است که به مرد خردمندی بچسبم و هرچه را که یک شاهزاده باید بداند از او بیاموزم. با توجه به چنین دیدگاهی چیزی که فکر و ذهن ولیعهد را مغشوش و پریشان کرده بود همانا پیشرفت غرب و عقب ماندگی کشور بود. به همین دلیل نیز در پی آن افتاد تا بلکه ایرانیان را هوشیار کند. چنان که ژوبر در مورد شرح ملاقات خود با او می گوید: عباس میرزا ابتدا در اردوگاه مرا مورد لطف قرار داد اغذیه مخصوص و غزاله های که شخصاً شکار کرده بود برای من فرستاد. روز بعد مرا در کلاه فرنگی به حضور شاهزاده بردند خود او روی قالی خراسانی اعلایی نشسته بود و کلاهش به مروارید های قیمتی و احجار کریمه مزین و خنجر مرصع گرانبهای بر کمرش می درخشید. پس از اجرای مراسم رسمی عباس میرزا مرا به اشاره روبروی خود نشاند از ورود یک نفر فرانسوی به اردوی خود و استماع شرح وقایع جدید اروپا از دهان او خیلی اظهار شعف نمود. بدواً خواستن از موفقیت هایی که در ایروان حاصل کرده او را تهنیت گویم ولی چشم را بر زمین دوخته مانند کسی که خاطره های غم انگیزی در نظرش مجسم می شود دست به پیشانی خود برده گفت: ... اجنبی حرف بزن بگو من چه باید بکنم که ایرانیان را به هشیار نمایم. این دغدغه چنان بر اندیشه عباس میرزا گران می آید که حتی بر زمین و زمان شک می کند که مگر جمعیت و حاصلخیزی و ثروت مشرق زمین از اروپا کمتر است؟ و مرد فرانسوی را خطاب قرار می دهد که «آفتاب قبل از رسیدن به ما به شما می تابد یا تاثیرات مفید در سر ما کمتر از سر شماست یا خدایی که مراحمش بر جمیع ذرات عالم یکسان است خواسته شما را بر ما برتری دهد؟ اما در نهایت به این نتیجه می رسد و گمان نمی کند که اینطور باشد. حال ولیعهد بدون اینکه متوجه کارهای بی اساس باشد همیشه فکرش در اطراف امور مهم جولان داشت تا بلکه امیدی بر اصلاح بربندد. با توجه به این اندیشه و دغدغه، عباس میرزا چنان مقهور اصلاح کشورش می شود که ژوبر می گوید: برای من دیدن یک شاهزاده جوان مسلمانی که تنها به کسب معلومات امروزه اروپایی قانع نبوده بلکه مایل است وقایع تاریخ قدیم را نیز تحقیق کند خیلی تازگی داشت و بنا به قول گاسپار دور ویل سرهنگ فرانسوی اگر تصادفات مانع انجام منویات قلبی ولیعهد ایران نشود عباس میرزا بانی اصلاحات کشور ایران شده و روح تازه‌ای در کالبد آن خواهد دمید. عباس میرزا پس از شکست هایی که از طرف روس ها متحمل شده بود اصلاحات در قالب نظم کهن را به کناری نهاد و لزوم کمک گرفتن از یک نیروی خارجی برای آشنایی با تحولاتی که ایران به واسطه چند قرن درگیری داخلی از آن غافل مانده بود، را وجه همت خود گمارد. چنان که خود ولیعهد نیز در صحبت با ژوبر اذعان می دارد شما در فنون جنگیدن و فتح کردن و به کار بردن تمام قوای عقلیه متبحرید؛ اندیشه ای که ناشی از شکست و سرخوردگی ولیعهد از روس ها و مشاهده ارتش فرانسوی ها نشات گرفت و به اصلاحات در این حوزه انجامید تا شاید بتواند مُلک و ملت را نجات دهد. در همین رابطه هم شماری از افراد را برای یادگیری زبان خارجی و علوم و فنون جدید راهی خارج کرد، با فرانسوی ها قرارداد بست تا به یاری اش بشتابند و قشونی دائمی با لباس‌های متحدالشکل ترتیب داد اما بخت با شاهزاده یار نبود پایان راه اصلاح گری عباس میرزا بسی سخت تر و غم انگیز تر از آن چیزی بود که می توان متصور شد چنانکه ولیعهد اصلاحگر نتوانست مُلک و ملتش را نجات دهد زیرا اوضاع مزاجی مناسبی نداشت و باید در این رابطه مدارا و مراقبت می‌کرد اما چنان غرق در دغدغه اصلاحات شده بود که روز به روز بیماری اش شدت می گرفت چنان که همه چیز دست به دست هم داد تا عباس میرزا نتواند بیش از ۴۶ بهار را در زندگی خود ببیند. مرگ نابهنگام عباس میرزا شاهزاده و ولیعهد دلاور قاجار پیش از پدر تاجدارش اتفاقی تلخ در تاریخ ایران است. او در سال ۱۲۴۹ هجری قمری یک‌سال پیش از مرگ پدرش فتحعلی‌شاه، در ۴۶ سالگی در خراسان درگذشت. عباس میرزا در دربار کوچک ولایت عهدی خود در آذربایجان وزرای لایق و اطرافیان کاردان داشت و اگر روزگار به او فرصتی برای پادشاهی می‌داد ایران رنگ و رویی دگرگونه می‌یافت. اندیشه تجدد و خیزش به سوی پیشرفت علمی و صنعتی در ذهن او جای داشت و تا اندازه‌ای به عمل نیز رسیده بود. وطن‌پرستی و مجاهدت‌های او در جنگ‌های نافرجام با روس نیز در میان ایرانیان محبوبیتی فراوان به او بخشیده بود، جاذبه‌ای شخصی که افسوس مرگ ناهنگام او را بیشتر می‌کرد.