همیشه دوست داشته ام مثل تمام آدم های قصه ها، من هم یک نفر را دوست داشته باشم. روی یک صندلی پارک بنشینم و به مشکلاتم برای رسیدن به "او" فکر کنم. نمی دانم که "او" را درست به کار بردم یا نه... چون شاید اصلا وجود نداشته باشد... گاهی وقت ها که دلم از دلتنگی هایم می گیرد، به دورترین جایی از شهر می روم که می دانم وقتی بر می گردم، مادرم نگران نشده است. این وقت ها، باک ماشین را از همان اول پر می کنم. چون همان موقعی که از خانه بیرون می زنم، آنقدر دلم از نبودن یک نفر پر است که نمی دانم قرار است جایی بروم و منتظر بنشینم یا اینکه با ماشین، بدون توقف، به دنبال "او" بروم. حالا مطمئنم که "او" را درست به کار بردم. وقتی به خانه می رسم، دیگر موقع خواب است...

تا که خوابم ببرد، هزار بار از دینم برگشته ام و دوباره مسلمان شده ام. دقیقا نمی دانم که مسلمان به خواب رفته ام یا کافر!!! فقط می دانم که آن لحظه به "او" فکر می کرده ام. از خواب بیدار می شوم. دوباره به آدم های قصه ها فکر میکنم و به سمت پمپ بنزین می روم...

 

 چهارشنبه 98/06/13