اگر من و او، هر جای دیگری به هم برمی خوردیم

نزدیک یک مهمانخانه ی قدیمی و سنتی

کنار هم می نشستیم و از دستِ هم

پیاله می گرفتیم و لبی تر می کردیم.

امّا سرباز پیاده ای بودیم- روی در روی هم-

من تیری به سوی او شلیک کردم

در همان آن، که او به سوی من

و درجا او را کشتم.

او را کشتم زیرا

زیرا دشمن من بود،

همین جوری: البته که دشمن من بود،

همین دلیل کافی ست، هرچند

فکر می کرد که چون دستش خالی بود، شاید،

باید داوطلب می شد-  مثل خودم-

کار نداشت-  دار و ندارش را فروخته بود-

هیچ دلیل دیگری نداشت.

بله، جنگ چیز عجیب و غریبی ست!

همنوعی را نقش بر زمین می کنی و می کشی

در حالی که اگر دَم  کافه ای او را می دیدی

درجا، یکی دو پیاله ای مهمانش می کردی …

 

 

” توماس هاردی “