رقم قرارداد یکی از مربیان لیگ برتر برای فصل پیش‌ رو روزی 7 میلیون تومان است. رقم کل قرارداد ایشان برای یک فصل، 2 میلیارد و 100 میلیون تومان است. یعنی اگر یک فصل را 10 ماه هم حساب کنیم - که نیست - می‌شود ماهانه 210 میلیون، هفته‌ای 49 میلیون، روزی 7 میلیون.

از صبح خیلی تلاش کردم که طنزی برای این قرارداد و رقمش بنویسم. روش‌ها و قالب‌های زیادی را امتحان کردم اما طنزها به دلم نمی‌نشست. هر کاری می‌کردم که طنز خنده‌دار و گزنده‌ای بشود نمی‌شد. یعنی آن طوری که باید می‌شد نمی‌شد. خیلی اعصابم خرد شده بود. نمی‌دانستم چرا نمی‌توانم برای این سوژه طنز بنویسم. سوژه به این باحالی. وقتی برخی مردم از گرانی ‌شیر پوکی استخوان گرفته‌اند و احسان علیخانی هر شب ما را با یک انسان بی‌نوا یا خانواده بی‌نوا که زندگی‌شان لنگ 10 میلیون تومان پول است آشنا می‌کند بهترین سوژه برای طنزنویسی کسی است که روزی 7 میلیون درآمد دارد. آن هم نه درآمدی از راه کارخانه و صنعت که نفعش به ملت برسد، بلکه از فوتبالی که مردم به قدر یک مستراح تمیز در ورزشگاه‌ها از آن سهم ندارند. خلاصه هی تلاش می‌کردم که با رقم قرارداد شوخی کنم. هر چه به زندگی دیگران و زندگی خودم سرک کشیدم ببینم چه چیزی می‌توانم درباره روزی 7 میلیون تومان درآمد از راه فوتبال بنویسم نشد که نشد. یعنی اگر می‌نوشتم یا با آبروی همسایه و قوم و خویش بازی می‌کردم یا با آبروی خودم را می‌بردم. یعنی گفتم حالا که عمری با چک و لگد صورت خودمان را سرخ نگه داشته‌ایم حیف است این‌جا از سرخی صورت پرده‌برداری کنیم.

خلاصه از صبح تا همین الآن که نزدیک ظهر است مشغول وررفتن با این خبر بودم و نمی‌توانستم طنز خوبی درباره‌اش بنویسم. پس از پای کامپیوتر بلند شدم و از دور نگاهی به خبر انداختم و تازه فهمیدم چرا نمی‌توانم طنزی درباره‌اش بنویسم. بله، وقتی از دور نگاه کردم محکم کوبیدم روی پیشانی‌ام و گفتم: دیوانه، این تو نیستی که باید درباره آن رقم قرارداد طنز بنویسی، کسی که روزی 7 میلیون تومان از راه فوتبال درآمد دارد باید برای تو که قلم‌به‌دستی روزمزد هستی طنز بنویسد. این بار سوژه تویی.