روزی مرگ به سراغ مردی رفت و گفت: امروز آخرین روز توست.مرد گفت:اما من آماده نیستم مرگ گفت:امروز اسم تو اولین نفر در لیست من است...مرد گفت:خوب، پس بیا بشین تا قبل از رفتن با هم قهوهای بخوریم.مرگ قبول کرد.مرد قهوه را داد و در قهوه او چند قرص خواب آور ریخت ...مرگ قهوه را خورد و به خواب عمیقی فرو رفت. مرد لیست او را برداشت و اسم خود را از اول لیست حذف کرد و در آخر لیست قرار داد.هنگامی که مرگ بیدار شد گفت:تو امروز با من خیلی مهربان بودی برا جبران مهربانی تو من امروز کارم را از آخر لیست آغاز میکنم. بعضی از چیز ها در سرنوشت تو نوشته شده اند و مهم نیست چقدر سخت برای تغیر آن تلاش کنی،اما هرگز تغیر نخواهد کرد.کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند و اما طوطی اعتراض کرد و زیبا شد اما کلاغ راضی به رضای خدا،امروز طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...پشت هر حادثه ای حکمتی است که شاید هرگز متوجه نشوی! پس هرگز به خدا نگو چراااا!