این نیمچه داستان قطعا باید ویرایش های زیادی روش انجام بشه ولی خواستم همینجوری اینجا به اشتراک بذارم و اگه وقت داشتید و خوندید خوشحال میشم نظر و نقدتونو بشنوم:
" تنها شباهت من با آدم های دنیا این است که من هم مثل همه ی آنها فکر می کنم که خیلی با بقیه تفاوت دارم و درست شبیه آنها ظاهرم با باطنم سر جنگ دارد. از خلقیاتم فقط همین را بگویم که خیلی آدم پر سر و صدایی هستم. طوری که اگر تمام آدم های اطرافم یکدفعه به سمت من بیایند و با تمام قدرتی که دارند، دهانم را محکم ببندند، باز هم صدای تپش های قلبم آنقدر بلند است که گوش هایشان را اذیت خواهد کرد. برای همین، من از آدم های اطرافم خیلی می ترسم چون همه ی آنها دو دست دارند و یک خنجر هم در جیب... "
" در همین حین که داشتم این جملات را از صفحه ی اول یک رمان می خواندم، مادرم در اتاق را زد و مثل همیشه بعد از گذشتن کمتر از دو ثانیه، بدون اینکه صدایی از من بشنود در را باز کرد و یک لیوان آب پرتقال توی لیوان استیلی که خنک بودن محتویاتش را داد میزد، برایم آورد: - دستت درد نکنه مامان... توش شکر که نریختی؟! مادرم که همیشه فکر می کند من چیزی را بیشتر دوست دارم که خودش آن را بیشتر، با لحنی که از زمزمه های خودم با خودم آشناتر بود گفت: - چرا، یکم ریختم. گفتم که ترش نباشه فشارتو بیاره پایین - تو که همیشه کار خودتو می کنی. دستت طلا... این را گفتم و مادرم بدون بستن در، مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. انگار نه انگار که در اتاق زمانی بسته بوده. البته شاید دلیل نبستن های همیشگی در، توسط مادرم، همین چیزهای به اصطلاح مدرن است. منظورم آشپزخانه های اوپن امروزیست که حداقل برای مادر من به جز محل آشپزی، حکم اتاق را دارد. چند منظوره هم هست: هم اتاق مطالعه است، هم میزبان استراحت های مقطعی و هم محل محفل های مهم خانوادگی. "
" - چه فیلم کسل کننده ای!! طرف یه رمان مسخره میخونه و یه لیوان آب پرتقال میخوره. فیلمم فیلمای قدیم.... بزن کانال یک اخبار داره. - بابا بذار ببینیم چی میشه. اول خیلی از فیلما کسل کنندست. دوستام گفتن نیم ساعت اولش ممکنه زیاد جذبت نکنه ولی بعدش عاشقش میشی... ( البته من هیج موقع عاشق فیلم نمیشوم چون اساسا نگاهم به عشق فلسفی تر از اینهاست). - اینا که آب و نون نمیشه برات. بزن اخبار ببینیم دنیا دست کیه. این جدال لفظی من و برادرم است که تقریبا هر سه شنبه ساعت دو بعدازظهر به شکل های مختلف تکرار می شود. هر دو بیکاریم، آن هم با مدرک کارشناسی ارشد. گرچه هیچ موقع از درس خواندن خوشمان نمی آمد. شاید هم به همین دلیل است که هنوز بیکاریم. به بهانه ی درس خواندن دنبال کار نرفتیم و وقتی هم که مدرک را گرفتیم، آنقدر رفع تکلیفی درس خوانده بودیم که برای گرفتن معدود شغل هایی هم که نیاز به پارتی نداشت، علم کافی نداشتیم.
گیومه را نبستم چون این عین واقعیت است... امروز شنبه ساعت ده صبح....، سه روز و چهار ساعت مانده به جدال لفظی احتمالی من و سعید...
عصر 98/06/26_ دانشگاه _ از سربیکاری


