هیچ میدانی چرا دل با خزان همخانه شد؟!
برگ سرخ از شاخه افتاد و جهان دیوانه شد
سر بچرخاندند چون آمد نسیم از کوچه ها
زیر باران خزان گیسوی افرا شانه شد
باغبان بودم که دیدم ماجرایی ساده را
آتش پاییز آمد، برگ هم پروانه شد
باغ، آتش می گرفت از هرم پاییزی ولی
شاخه ها در شعله رقصیدند و غم بیگانه شد
شاعری با برگ های خشک پاییزی سرود
خش خش هر برگ مثل واژه ای جانانه شد
باد بود و برگ بود و کوچه بود و عاشقی
اتفاق افتاد...آری، هر چه بود افسانه شد
عصر یکی از روزهای فراموش شده پاییز 97



