فکر میکنم سال 90 بود. ترم 5 دانشگاه بودیم. ورودی ما حدود 140 نفر بودن که 20 تا پسر بودیم و 120 تا دختر. من و پنج تا از بچه ها هم خونه بودیم.
خاطره از اینجا شروع میشه که تقریبا ساعت 6 عصر یکی از هم خونه ایا بهم زنگ زد که با بقیه سریع بیایم میدون نزدیک خونه که میخواد دعوا بشه. رفیقم میگفت فقط سریع. من و سه تا از بچه ها کلاس نداشتیم و خونه بودیم. سریع چهار تایی خودمونو رسوندیم میدون. دیدیم که اون 2 تا هم خونه ایم و یکی دیگه از بچه ها توی محاصره هفت تا هشت تا موتور دو ترکه و چند نفر دیگه بودن. فکر کنم حدود 20 تایی بودن. دو تا از هم خونه ایام که ترسیدن و اصلا جلو نیومدن. من و اون یکی رفتیم وسط ببینیم چی میشه.
هنوز قضیه آروم بود. تا من وارد شدم، یه پسره قد بلند که سردسته اونا بود به رفیقام گفت که کی دعوا میخواد؟!
یکی از بچه ها که بچه دهلران بود و بوکس کار میکرد گفت: من. اون پسره هم یواش رفیقمو هل داد. همون لحظه من فهمیدیم که قراره دعوا بشه و توی یه ثانیه تصمیم گرفتم با مشت محکم بزنم توی صورت پسره. با تمام قدرت زدم و دعوا شروع شد. چشمتون روز بد نبینه. خیلی حرفه ای بودن. هممونو پخش کردن و چهار پنج نفر برای هر کدوممون اومد.
اون رفیق اصلیمو که دعوا سر اون بود انداختن توی جوب و تا میخورد زدنش. سردستشون که از من مشت خورده بود همون اول چند نفرو انداخت دنبالم. منم دووییدم و اونا دنبالم بودن ولی وایسادم چون یه جایی بالاخره گیر می افتادم. پنج نفر تا میخوردم کتکم میزدن. حرفه ای بودن. منم دو سه تا مشت زدم ولی 40 تا مشت خوردم. یکی از بچه ها عینکی بود و همون اول عینکشو زدن و چیزی نمیدید دیگه. مجبور بود فقط آجر پرت کنه. هیچی نمیدید. نزدیک بود یه آجر بزنه به من ??
خلاصه سرتونو درد نیارم توی 5 دیقه حسابی کتک خوردیم. دوستم قبل از اینکه به ما زنگ بزنه به پلیس زنگ زده بود. خلاصه پلیس اومد و اونا فرار کردن و ما هم خودمون تاکسی گرفتیم و رفتیم کلانتری ( به عنوان شاکی). با چه وضعی...
بالای میدونم خونه ی چند تا از دخترا بود و هی داد میزدن. از همون بالا شاهد کتک خوردن ما بودن??
حالا قضیه چی بود:
توی کلاس، دخترا ربع ساعت مونده بود به تموم شدن کلاس، یکیشون هی به استاد میگفته خسته نباشید...
رفیق ما هم گفته استاد، چه وضعشه همش میگن خسته نباشید ( اون موقع یه مد شد بود دخترا همش میگفتن خسته نباشید و اعصاب استادا رو هم ریخته بودن بهم. خلاصه رفیق ما هم میخواسته ضایعشون کنه. چون یکی از استادامون قبلش بخاطر همین رفتار بچه ها که شورشو درآورده بودن حسابی قاطی کرده بود...)
بگذریم... کلاس تموم میشه و دختره میگه چرا اینجوری گفته. رفیقمم گفته کلاس مال همست و ...
قضیه خیلی خیلی ساده بوده. ولی دختره زنگ میزنه به دوست پسرش. دوست پسرش هم که بعدا فهمیدیم تنها گنده لات اون شهره ( شهر کوچیکی بود) با دوستاش توی باغ بودن و مست کرده بودن و با موتور میان تاکسی که رفیقام سوارش بودن و دوره میکنن و همون موقع رفیقم اول زنگ میزنه پلیس و بعدشم ما. راننده تاکسیم از ترس بچه ها رو میدون پیاده میکنه...
خلاصه پلیس همون شب پسره رو دستگیر کرد. پرونده داشت اندازه یه خاور. ما هم پزشک قانونی بودیم و کلی کتک خورده بودیم. اون سال برامون 7 میلیون دیه بریدن. توی داداگاه هم پسره محکوم شد. خلاصه با اصرار مادر بنده خداش ما هم رفتیم دادگاه و رضایت دادایم. پدر و مادرش از دستش کلافه بودن. ما هم پول نگرفتیم و فقط بچه ها حدود 300 هزار تومن پول گرفتن بخاطر لباساشون.
پ.ن: اون دوست بوکسورمونم مثل اینکه زده بود توی دهن یکیشون و قسمتی از زبون یکیشون کنده شده بود... ولی خودشون مقصر شناخته شدن...
خلاصه شاید اگه مشت نمیزدم دعوا شروع نمیشد ولی اون موقع احساس کردم بالاخره دعوا میشه و چه بهتر که خودمون شروع کنیم ?
مخلص همگی


