"همین دیروز بود"
هشت سال گذشت... باورتان می شود؟! هشت سال است که اسطوره رفته... هشت سال است که اسطوره نداریم! هصت سال بی اسطوره نفس کشیدیم و هنوز هم می کشیم!
انگار همین دیروز بود... همین دیروز بود که روزنامه ها، حال بد ناصر خان را یکی یکی تیتر می کردند: ناصر خان ناخوش است ، اسطوره در بیمارستان ، برای ناصر خان دعا کنید و ... همین دیروز بود که مردم دسته دسته روبروی بیمارستان کسری جمع شده بودند و با هم بازگشت اسطوره شان را از خدا می خواستند، اما... اما مثل اینکه اینقدر که خدا ناصر خان را دوست داشت، ما نداشتیم! اینقدر که خدا هوایش را داشت، ما نداشتیم! بیمارستان کسری هم آن روزها را هرگز از یاد نخواهد برد و اگر از خودش بپرسی، می گوید: بدترین روزها و شبهای عمرم را با ناصر خان گذراندم! همین دیروز بود که گفتند: اسطوره رفت... همین دیروز بود که تابوتش را دور تا دور آزادی چرخاندند! همین دیروز بود که ناصر خان در روزی که پرواز کرد هم (آن هم ابدی) تشویق شد! که نازی خانم روی دو زانو افتاد و بر جایی که سالها اسطوره پاسبانش بود، بوسه زد!
به خدا انگار همین دیروز بود! اگر نبود، پس چرا این داغ هنوز تازه است؟! چرا تا اسم ناصر خان می آید، بغض می کنیم؟! اشک می ریزیم؟ زار می زنیم؟! مثل حالای من... ! همین دیروز بود که بی اسطوره شدیم، همین امروز است که بی اسطوره می شویم و همین فرداست که بی اسطوره خواهیم شد! 2 خرداد همه ی سالها !
ناصر خان! بزرگمـــــرد آبی! راحت بخواب... راحت بخواب که اینجا هیچ چیز مهمی نیست که برایش قلب نازنینت را آزرده کنی! راحت بخواب که آنجا هیچ آدم نمایی نیست که آزارت بدهد! راحت بخواب بی درد و غصه...
حدیث
شمع های رفتن تو فوت...
ترک ترک شده، مثل چشای توی قاب / یه عکس فقط مونده ازت، صفحه ی اول وبلاگ
گل های خشک پر پرو، بوی قدیمیِ تنت / یه خط کهنه روی کارت، مبارکه اومدنت
یه چهاردیواری سوت و کور، یه خونه ی غرق سکوت / امشب تولد منه، شمع های رفتن تو فوت
این قلب مردنی من باخته همش توی غمت / امشب تولد منه تو سالگرد رفتنت
نمی دونم چند سالمه ولی غمت 1 ساله شد / پیر شده تو نبودنت یه قلب زخمی کبود
یک سال آزگاره که دارم بی تو سر میکنم / دست میکشم رو عکس تو غصه هامو تر میکنم
با این یه شمع نیمه جون فوت میکنم رفتنتو / امشب میای به خواب من یا که منو میکشی تو
تموم شده امشب برام غمت دوباره نو میشه / یه سالِ مونده روبروم نذار غمت 2ساله شه
یه سالِ مونده روبروم، یه خونه غرق سکوت / غمت دیگه بزرگ شده شمع های رفتن تو فوت
یه چهاردیواری سوت و کور، یه خونه غرق سکوت / امشب تولد منه، شمع های رفتن تو فوت _________________
ساعت بود ...10:50 دوشنبه 2 خرداد 90 خبر فوت اسطوره روی فارس اومد...بعد از خستگی شدیدی از شب قبلش داشتم (از ظهر یکشنبه رفته بودم دم بیمارستان و با جمعیت دعا می خوندم.) ساعت10:40 از خواب بیدار شدم و 10 دقیقه بعدش اومدم نت...
احساسم این بود که الان یه خبر می بینم.یا اینکه ناصرخان چشماشو باز کرده و داره خوب میشه یــــا...
اولین جایی که باز کردم خبرگزاری فارس بود ...خبر اصلی رو توی خواب و بیداری رد کردم رفتم خبر دوم !نوشته بود غم و اندوه در بیمارستان کسری,همه گریه می کنند.قلبم تند تند می زد...دست و دلم نمی رفت برم خبر بالاشو بخونم ! ولی بالاخره رفتم... ناصر حجازی درگذشت...... یــــخ کردم...
بابای من از اون تاجیهای عشق ناصرخان هست...زنگ زدم بهش گفتم بابا, فوت کرد...دیگه طاقت عکس العمل بابامو نداشتم سریع قطع کردم!
دیگه بگذریم از اینکه چه حالی شدم با گریه خودمو رسوندم به بیمارستان و بعدشم خونه ی ناصرخان
جــز خـــداحـافــظ خـــداحـافــظ صـــدایـی نیــست...



